شماره ۶ ما باید از ممد آباد برویم و شقل بخوریم

آب هر ده شش دانگ داشت، هر دانگ برای یک ارباب بود گاهی یک ارباب نیم حبه آب هم داشت.

ارباب، یک زیم انتخاب می کرد و خطاب نوشته می شد برای یک سال. بعد از این ارباب یا زیم را نگه می داشت یا زیم دیگری می‌رفت روی ده دیګه.

عمو عباسم به تحریک زنش نشسته بود پای ارباب که بیاید روی ده ما. البته من هیچ وقت به طور کامل سر در نیاوردم که زنش که دلخوشی از مادرم نداشت و به هم هم عاروس می گفتند دقیقا چطوری و با چه حرفهایی شوهرش را مجاب کرده بود که این طوری به برادرش خیانت کند. ارباب می خواست پدرم روی ده باقی بماند اما پدرم از برادرش توقع کرده بود و می‌خواست برود و چند فرسخ دورتر از ممد آباد زندگی کند. پسر عمویش که ده شیخ زیم بود می خواست از آنجا برود و به بابا گفته بود که ما برویم روی ده آنها .پدرم تصمیم صد در صد گرفته بود که برود و اصرارهای ارباب هیچ تاثیری نداشت. مردم هم خیلی سعی کردند پدرم را قانع کنند که نرود و می‌گفتند ممد ده شیخ تازه در اومده جز شقل چیزی نیست. بچه‌هات باید شقل بخورن، پدرم هم می خندید و می‌گفت (طوری نیست می زنیمشون تو جازی) جازی دشتی پر از جاز بود و فقط ګوسفند در آن می چرید.

من و غلو که حرفهایشان را شنیده بودیم، وقتی رفتیم ده شیخ تا چند وقتی می‌خواستیم بخوابیم با یک تکه پارچه دستهایمان را به هم می بستیم که وقتی خواستند ببرمان تو جازی، تا یکی ازما را برداشتند دست یکی دیگه تکان بخورد و داد و فریاد کنیم. تا یک روز ننه دید و پرسید چرا این کار را می کنیم و ما هم گریه کردیم و ما علت را گفتیم. بابا و ننه هم کلی خندیدند، بابا گفت که برای خنده گفته و هیچکس بچه‌اش را توی جازی نمی‌زند.