شماره ۵ شاګردونی می خام

پیر زنی همسایه ما بود که بهش می گفتیم عزت. تنها زندگی می کرد. بچه داشت اما همه را عروس و داماد کرده بود و توی ده های اطراف زندگی می کردند. کنارش کسی نبود. یک بار به من و ماتو دختر عمو اکبر گفت(بیاین سنگای ریز گندم ها را جمع کنین شاگردونی بشتون می دم). به شوق اینکه برم و شاگردونی که هیچ وقت ندیده بودم بگیرم با ماطو رفتم. گفت(هر کی سنگای بیشتری جمع کنه شاگردونی بیشتر بهش می دم) من هم به شوق شاگردونی بیشتر به قول خودمون فرو گرفتم. آخرم کُوت من از ماطو بیشتر شد. پیر زن رفت و یک مشت دُونُو آورد ریخت توی مشت ماتو و یک مشت پر تر هم برای من که بیشتر زحمت کشیده بودم. تا چشمم به دونوها افتاد پرتشون کردم و پاهامو زدم زمین(من دونو نمی خام، شاگردونی می خام) بیچاره هاج و واج مونده بود

-(خوب اینا شاگردونی هستن)

-(اینا شاگردونی نیسن تو به من گفتی شاگردونی. من شاگردونی می خام)

رفت و یک مشت بادام نمک زده آورد. اگر حال عادی داشتم بال در می آوردم اما بال در نیاوردم، بادام ها را پرت کردم و جیغم را تیزتر کردم. رفت ننه را آورد،(ننه، شاگردونی به همینا می گن دیگه ،بګو چی می خای برم از تو خونه برات بیارم) این حرفا حالیم نبود فقط جیغ می کشیدم و می گفتم (شاگردونی می خام فقط شاگردونی ) ننه رفت ننه بابا را بیاورد بلکه اون بتونه این قضیه را حل و فصل کند. ننه بابا و باشا یک دکان کوچک سر خونشون داشتند. همه چیز توش بود. هر چی که به درد مردم می خورد. نفت هم می آورد هر وقت نفت چراغ لمپا تمام می شد ننه می فرستادم تا نفت بگیرم . نقت را از شهر توی پیت های آهنی در بسته توی خورجین خر می آوردند.

-(ننه برم لیس لیسو بیارم برایت لیس بزنی)

- نمی خام برو شاگردونی بیار

- (می خای از اون شکلاتای پیچ پیچو برم بیارم؟) پا زدن ادامه داشت جیغ هم هر چی شدیدتر شده بود.

ماطو که دونو های خود را خیلی وقت بود تمام کرده بود، رفته بود سراغ بادام ها و دونو های من و تند تند می لنباند و وقتی ننه آقا آن پیشنهادهای عالی را می‌داد هاج و واج من را نگاه می کرد. اومده بود کنار گوش من و می‌گفت:

- هی ماطو لیس لیسو نمی خای؟ بگو هم لیس لیسو بیاره هم پیچ پیچو

- نمی‌خام ….نمی‌خام ….. برن شاگردونی بیارن … برن

رفتند باشا را آوردند. آخرین امیدشان او بود مرد بسیار مهربان و فهمیده‌ای بود منم خیلی دوسش داشتم

- (ببین بابا شاگردونی هرچی می تونه باشه. یه جایزیه برا کسی که کاری را کرده. شاگردونی چیزی نیست که برن ورش دارن بیارن)

هق هق می کردم باشا همیشه راست می گفت این حقیقتی بود که تحت هر شرایطی قبول داشتم. آمد جلو و ماچم کرد عزت بیچاره هم نفس راحتی کشید تا چند وقت تا من را می دید می خندید و می‌گفت: (ماطو شاگردونی نمی‌خای؟) سرم را می انداختم پایین و می‌رفتم.