من نمردم
شماره ۴ من نَمُردم
خانه ها گنبدی بود. یک اتاق روی بام داشتیم که هر وقت ارباب می آمد فرش می انداختیم و آب می پاشیدیم و همانجا ازش پذیرایی می کردیم. بام قسمت آغل سوراخ داشت که برای این می گذاشتنش که بوی پشکل و پهن در برود. زمستان ها درش را با گونی می گرفتند تا سرما داخل نرود و تابستان ها برش می داشتند.
دم بهار بود ولی هنوز گونی ها را بر نداشته بودند. پسر دشت بون ما از من بزرگتر بود، اسمش بود غلو رضا . غلو اوتولو را برداشته بود. اوتولو میله گرد وسط لاستیک بود که با یک میله راهش می بردند و می دویدند دنبالش. تا دیدم اوتولو را برداشته دنبالش کردم و داد می زدم(زود باش زود باش پسش بده )ولی اون در رفت و پرید روی بام. دنبالش رفتم و هی داد می زدم. ولی گوشش بدهکار نبود. بزرگ بود می دونست نباید روی گونی در سوراخ آغل پا بگذارد اما من نمی دانستم. اون از سوراخ پرید اما من رفتم روی گونی و به قول خودمون خزیدم داخل. دیگه چیزی نفهمیدم.
دم غروب بود. صبح بود که به قول خودمان از کُت بوم افتاده بودم. زیر چادر مشکی ننه بابا خوابانده بودنم. ننه بابا چادر مشکی براقی داشت که هر وقت می خواست برود شهر می پوشید. بهش می گفتند دبیت. آن وقت ها کمتر کسی چادر مشکی داشت. چشم هامو که باز کردم دو تا تخم مرغ خلو دیدم. دو سه بار توی هفته صبح ها تخم مرغ خلو می خوردیم. تخم مرغ را می گذاشتیم کنار خاکستر داغ با گرمای همان می پخت و به اصطلاح خُلُو می شد. سیب زمینی را هم خلو می کردیم اما می گذاشتیم زیر آتش. پوستش می سوخت و کم کم می پخت.
صبح ها نون داغو هم می خوردیم. نون را می گذاشتیم کنار آتش داغ می شد و می شد نون داغو. خیلی خوشمزه بود. یک وقت هایی هم حلوا می خوردیم. ظهرها خیلی اوقات کشک داشتیم . کشک بادمجون، کشک کدو، کشک کله جوش. شب ها همیشه آبگوشت بود. با هیزم غذا درست می کردیم. هیزم می گذاشتیم آب جوش می آمد، بعد مواد دیگر را می ریختیم توش خاکستر های داغ زیرش بود و رویش پشوم می ریختیم. پشوم نرمه های فضله ی گاو و گوسفند بود. آتش میزدیم و می ریختیم روی سر دیگ. خوبی پشوم این بود که آتش را نکه می داشت و ذره ذره می سوخت. ارباب ها خیلی برایشان مهم بود که زیم ها خود فضله ها را آتش نزنند برای آتش نان پختن خیلی خوب بودند. می بایست پشکل و تپاله گاو برای باغ ها استفاده بشود. بران نان پختن هیزم پسته هم می شد استفاده کرد وقتی درخت ها پتار می شدند چوب ها جمع می شد ن می فرستادند خانه ارباب که کلفت های اون ها برای پختن ازشان استفاده کنند! آنقدر این موارد برای ارباب مهم بود که یک بار خودم خانه ی باشا دیدم اربابشان آمد توی خانه و بدون هیچ حرفی یک راست رفت سر تنور کرنو . درش را برداشت و تویش را نگاه کردو منم توی عالم بچگی بدو رفتم پیش ننه بابا و گفتم(ننه بابا! ارباب می خواهد نون بپزه!) اونم گفت(نمی خاد نون بپزه،می خاد بدونه ما پشکل و چوب نریخته باشیم) از خاکستر معلوم می شد چی سوخته. با آدور و جاز مردم نان می پختند.
تا چشم هایم را باز کردم باشا و ننه بابا دست هایشان را بالا بردند و خدا را شکر کردند. منم که یادم نمی آمد چطور شده فقط گفتم:(گشنمه) . دو تا تخم مرغ خُلُو مال من بود
