قسمت اخر
وقتی رسیدیم خانه حسابی شلوغ بود، علت شلوغی بیشتر به خاطر تماشاچیها بود. دو نوع مهمان بود: سوریها آنهایی بودند که دعوت بودند و لباس خوشکل میپوشیدند و میآمدند و شام میخوردند و یک گروه که دعوت نبودند و فقط برای تماشا آمده بودند. عروس میبایست روی صندلی بایستد تاآنها خوب تماشا کنند و بروند. من هم ایستادم با آن کفشهای پاشنه بلند! تعداد خیلی بود، داشتند میانداختنم. اینقدر ایستادم تا رفتند. نفس راحتی کشیدم و نشستم، دلم توی مردانه بود، خوشحال بودم که دیگه زنش بودم. شام دادند: خورشت سبزی و خورشت قیمه. خانواده داماد توی خرج سنگ تمام گذاشته بودند.
تمام شب روی صندلی نشستم و بهم شام ندادندچون میگفتند آرایشت بهم میخورد، ماتیک را میخوری و… بالاخره شام دادند و ما را با هم بردند خانه داماد. راننده دایی علی بود، کنارش غلو برادر داماد نشستند، من با علی کنار هم و عمه بزرگ داماد عقب ماشین نشستیم. اولین بار بود که کنارش مینشستم، قلبم بشدت میزد و دستهایم یخ کرده بودند. با هم حرفی نمیزدیم او هم ساکت بود آیا قلب او هم میزد؟ نمیدانستم ولی فکر نمیکردم او به قدر من دوستم داشته باشد! هرچند که بعدها گفت قلب او هم میزده. بهر حال به خانهمان رسیدیم. داماد زیر لفظی بهم داد و وارد خانه شدیم و درآنجا بود که برای اولین بار دست یکدیگر را گرفتیم. پدر داماد دست هر دویمان را گرفت و به همدیگر داد. دستکش دستم بود و نمیتوانستم گرمای بدنش را خوب حس کنم.
کنار هم روی صندلی نشستیم و زنها جهاز نگاه میکردند و خواهرهای داماد میرقصیدند. قبل از عروسی فقط یکیشان را دیده بودم.
بعد از دست به دست شدن علی دستم را هر چند دقیقه یکبار محکم فشار میداد. اینجوری با بی زبانی میگفت که تمام حواسش به من است نه به کس دیگر. یکبار جرات کردم و من دستش را فشار دادم و او در جواب دستم را برای مدت بیشتری فشار داد. لبخند زدم و او هم لبخند کمرنگی زد، زشت بود اگر ما را درحال خندیدن یا حرف زدن میدیدند. ولی در حالی که همه فکر میکردند تمام حواس عروس و داماد به عروسی است ما در عالم عاشقی خودمان دست یکدیگر را میفشردیم….
در آن لحظات شیرین بسیار امیدوار بودم که زندگی قشنگی مثل بابا و ننه برای بچههایمان بسازیم و آنها مثل من خاطرات شیرینی از کودکی و جوانیشان داشته باشند.
پایان
اول مهر ماه 1390