شبی که آمد مثل خیلی از دخترها توی تاریکی اتاقی ایستادم و نگاهش کردم هیچ دلواپسی، خیلی هل شده بودم ولی باکی نداشتم اگر کسی مچم را می‌گرفت بهم می‌خندید و اگر به بقیه هم می‌گفت عیبی نداشت.

کلا از وقتی که مادر و خواهر و برادر کوچکش آمدند تا بردند، بیست روز شد.

روز عروسی غروب نشده همه مهمانها امده بودند. من توی اتاق بودم و تا عاقد امد بیرون نیامدم. علی هم در مردانه بودعاقد او راعقد کرد و بعد آمد زنانه و من را برایش عقد بست و ما ایجوری جداجدا عقدهم شدیم. بعد که عقد بسته شد بردنم آرایشگاه. عروس را پیش از عقد شدن به آرایشگاه نمی‌بردند، علت این بود که بعضی‌ از عروسی‌ها درست سر عقد بهم ‌خورده بود: بیشتر بعلت بحث سر مهریه، آن هم مهری‌هایی که در آن زمان توافق پیش از عقد نوشته نشده بودند خیلی مهم بود که صورت دختر یعنی ابرو و سبیل دست نخورده باشند. بهمین جهت مطمئن که می‌شدند دختر شوهر دارد می‌بردند آرایشگاه یا مشکاته آرایشش می‌کرد.

در طایفه‌مان اولین عروس بودم که به آرایشگاه می‌رفتم، تا آن موقع آرایشها خانگی بود. خوب دیگه زن شهری‌ها شده بودم!

دو تا زندایی‌های علی همراهم آمدند. آن موقع بهاره تازه مد شده بود. به بهاره‌ام ردیف ردیف شکوفه‌های مصنوعی زدند. ماتیکم قرمز قرمز بود. به این قرمز بین مردم می‌گفتند خون خری! و واقعا عروس به همین ماتیک قرمزش بود.

کفش کرم پاشنه بلند، دستکش بلند سفید، لباس سفیدی که با نخ زری رویش دوخته شده بود و یک کیف سفید به دست. غلو با ماشین یکی از اقوام آمد دنبالم. داماد عروس را تا توی خانه خودش نمی‌دید.