عاشقی 7
ننه وقتی برگشت برایم همه چیز را تعریف کرد: اول رفته بود به بابا گفته و بابا هم کلی خوشحال شده بود و سجده شکر به جا آورده بود که آخر به سر و سامان رسیدم و حرف مردم را دیگر نباید تحمل کنیم.
بعد گفت که رفته توی ده و منتظر شده که یکییکی زنها به تورش بخورند، بخصوص آنهایی که خیلی بیشتر از بقیه نصیحت میکردهاند و متلک میگفتند، بعد برعکس همیشه که از گیر مردم فرار میکرده اینبار خودش میرفته جلو و منتظر آن سئوال تکراری میشده و آن وقت شروع میکرده: (ها که قراره عروس بشه اونم با کی؟ با سپاهی که اومده پیش ممد، مادرش میگفت خاطر ماطو رو خیلی میخاه، دیپلم داره، شهریه، ماشالا ماشالا از این در تو نمیا[1])
میگفت هرچی گشته مادر طلو نیومده، ننه میگفت هزار بار دوماد شوفرش رو زده تو سرم. رفته بود توی خانهشان و اتفاقا مادر و دختر با هم داشتهاند نان میپختند، شروع کرده و تمام حرفهایی که به بقیه زده به آنها هم زده و آخر هم گفته (بچم ماطو حیف بود به شوفر بدم کم براش اومدن تموم این شوفرای جاده اومدن خواستگاری، میگفت شوفر نمیخام، آخرش هم خدا رو شکر همون که لیاقتش رو داشت اومد براش) بعد هم نگذاشته بود که جواب بدهند آمده بود بیرون خوشحال، که دیگه نوبت خوشحالی او رسیده بود.
خبر دادند که پدر عروس راضیست، تشریف بیاورید. قرار شد چند روزبعد بیایند. بابا عمو کل رمضان وعمو حسین را بدون زن و بچههایشان دعوت کرد، رسم نبود زن یا بچهای باشد. همچنین رسم نبود که داماد تا شب عروسی، عروس را ببیند. در تمام این مدت خواهر و مادر او که عروس را دیده بودند برای داماد تعریف میکردند که صورتش چه شکلی است. ولی آقای صاحبی این شانس را داشت که من را پیش از عروسی ببیند. جالب این جاست که فقط داماد عروس را نمیدید ولی عروس وقت خواستگاری که داماد میآمد از پنجرهای یا درز دری بطوری که کسی متوجه نشود یک دل سیر داماد را نگاه میکرد. بدبختی از آنجا شروع میشد که بعضی عروسها داماد را نمیپسندیدند. در این جور موارد خیلی کم پیش میآمد که به خاطر او عروسی سر نگیرد.
بهر حال در مورد همه چیز روبهراه بود. بز راضی دزد راضی!
ادامه دارد .....