خیس عرق شده بودم؛ دوازده ساله یا سیزده ساله بودم که این اتفاق افتاد. زبانم بند آمده بود. وای ننه و بابا با این رسوایی چه خواهند کرد؟ به خودم نگاه کردم، توی طویله با صورتی پر از اشک برای چه کسی؟ کسی که قرار است پدر و مادرم را رو سیاه کند؟ از خودم خیلی بدم آمد، برای کی گریه می‌کنی برای پسری که احتمال اینکه دوستت داشته باشد صفر است؟ اشکهایم را پاک کردم و رفتم بیرون.

چقدر خوب است دختری در میان خنده و هولولوی[1] زنان عروسی کند مادرش بخندد و پدرش با عزت از اینکه دخترش دست نخورده‌ای تحویل داماد داده سرش را بلند کند. من خنده آنها را می خواستم.

به یاد اوردن آن ماجرا مرا به خود اورد تصمیم گرفتم به اولین خواستگاری که آمد و ننه و بابا گفتند خوب است بله بگویم.

چند روز اقای صاحبی نیامد. برایم اصلا مهم نبود من تغییر کرده بودم، نماز شکر خواندم که کسی در آن چند روز چیزی نفهمیده بود.

یک هفته بعد دو تا زن چادر مشکی با یک پسر بچه کوچک در زدند و با بفرما بفرمای ننه امدند توی اتاق سفید شده. خواستگار بود، همیشه دو یا چند تا زن ناشناس در اتاق سفید کرده، یعنی خواستگار. از سر و وضعیتشان معلوم بود شهریند، برایم شهری و غیر شهری مهم نبود خنده پدر و مادرم از همه چیز مهم‌تر بود. لباس نو پوشیدم لباسی که ننه از شهر برایم خریده بود که جلوی خواستگار بپوشم و من همیشه برای پوشیدنش اذیتش می‌کردم، صورتم را با آب سبو شستم و روسری که ننه از مشهد خریده و تبرکش کرده بود سرم کردم، چایی را گذاشتم و تخمه برشته کردم، خیلی با سلیقه و با وسواس.

ننه مثل همیشه خبر خواستگار را داده بود و این بار چون درست و حسابی تر از بقیه بودند، احتمال رضایت من را می‌داد.



[1] کِر کشیدن