حال صغرو اصلا خوب نبوده می‌گفتند روزهای اول از بس پدرش توی شکمش زده بوده خون بالا می‌آورده اما مش ممد نه دکتر می‌برده نه دکتر می‌آورده، می‌گفته زدمش که بمیرد نه اینکه زنده بماند و لکه ننگ باشد.

آن روزها ننه اجازه نمی‌داد حتی ما به اطراف خانه آنها برویم چون در اصطلاح عامه "دختر عورت ندیده " بودیم و نمی‌بایست اصلا این جور چیزها به گوششان بخورد که متاسفانه خورده بود. ما هم آهسته و بدور از چشم مادرهایمان خبرها را می‌گرفتیم.

بالاخره داستان اینطور تمام شد که یک روز هرجا دنبال صغرو می‌گردد پیدایش نمی‌کنند. مش ممد که به گفته خودش دیگر دختری به اسم صغری نداشته اصلا  به دنبالش نمی‌رود و مادر به التماس از زنان همسایه می‌خواهد که کمکش کنند. آنها حتی از روی ناچاری سراغش را از حسنو هم می‌گیرد که او به شدت دعوا می‌کند و آنها را از خانه بیرون می‌اندازد.

تا اینکه چوپانی او را در اطراف ده پیدا می‌کند، کاملا سوخته با پیت نفتی در کنارش، یک مشت استخوان سیاه که اصلا قابل شناسایی نبوده، او را از پیت نفتشان می‌شناسند. از رد پاهایش می‌فهمند که خودش را کشان کشان به اینجا رسانده است. صغرو خودش را قبل از اذان صبح به آتش کشیده بود که هیچ کس نباشد و او را نتواند نجات بدهد.

مش ممد اصلا موقع خاک کردن دخترش نرفت، یعنی هیچ مردی نرفت فقط زنها از سر دلسوزی می‌گفتند مادرش از فرط غم تمام لباسهایش را پاره کرده و آخر هم دیوانه شد. از همان روز به بعد می‌رفته توی کوچه و خودش را لخت مادرزاد می‌کرده و زنها با عجله چادر می‌انداختند سرش و می‌بردنش . آخر هم زیاد دوام نیاورد ومرد. کسی سکینو خواهرش را نمیگرفت تا اینکه یک سال پیش چوپانی لال بدون مراسم عقدش کرد و بردش بیابان . می‌گویند هر روز میزنش با اینکه لال است ولی با ایما و اشاره رسوایی خواهرش را به رخش می کشد.

خیس عرق شده بودم؛ دوازده ساله یا سیزده ساله بودم که این اتفاق افتاد. زبانم بند آمده بود. وای ننه و بابا با این رسوایی چه خواهند کرد؟ به خودم نگاه کردم، توی طویله با صورتی پر از اشک برای چه کسی؟ کسی که قرار است پدر و مادرم را رو سیاه کند؟ از خودم خیلی بدم آمد، برای کی گریه می‌کنی برای پسری که احتمال اینکه دوستت داشته باشد صفر است؟ اشکهایم را پاک کردم و رفتم بیرون.