زود چادرم را برداشتم که خودم بروم و در را باز کنم که غلو از بیرون آمد و جوابش را داد. حالم گرفته شد. گفته بود یونجه‌ها سم پاشی می‌خواهند و خودش فردا می‌خرد و می‌آورد.

آمد و رفت او به خانه و سرکشی‌هایش ادامه داشت. بابا یکی دو بار با تعارف زیاد به داخل آورد و من برایش چای بردم.

آن روزها بهترین جا برای تنها ماندن و فکر کردن به او طویله بره‌ها بود! کلا طویله را دوست داشتم بوی خوبی می‌داد، بره‌های تازه بدنیا آمده را هم خیلی دوست داشتم: با آن پشم‌های کوتاه، فرفری و سفید وقتی که دهان کوچکشان را باز می‌کردند و بع بلند بالایی همراه با لرزش می‌گفتند، دوست داشتنی‌تر می‌شدند.

هر وقت او را می‌دیدم یا از دور صدایش را شنیدم جای خلوتی‌گیر می‌آوردم و فقط به او فکر می‌کردم. البته چون می‌دانستم هر روز می‌آید از صبح که از خواب بیدار می‌شد با سرعت بیشتری کارها را انجام می‌دادم که بتوانم چند دقیقه بدون صدا زدن‌های ننه تنها باشم.

همه به آمدن هر روزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش عادت کرده بودند، من هم که از وقت رفتنش تاآمدن دوباره‌اش لحظه شماری می‌کردم.

 اما یک روز صبح هر چه صبر کردم نیامد. نزدیک ظهر بود و از او خبری نشده بود. آن روز غمگین رفتم و در طویله نشستم وگریه کردم صبح زود یکی از میش‌ها  زاییده بود و در گوشه‌ای از طویله یک پرده بی رنگ و خون ریخته شده بود همیشه بابا بره‌ها را وقت زاییدن می‌گرفت.

 وقتی که رفتم خیلی وقت بود که بره پا گرفته بود. ناف بلندش هم به شکمش بود. بچه که بودم اولین باری که ناف را دیدم در چشمم یک نخ بلند قرمز رنگ بود که به شکم بره چسبیده بود و تا روی زمین می‌آمد. رفتم جلو و نخ را گرفتم و تا زور داشتم کشیدم. ولی کنده نشد! باز زور زدم این بار بیشتر از قبل اما باز چسبیده بود! بدو رفتم پیش ننه که یک چیزی به بره چسبیده و کنده نمی‌شود. ننه دعوایم کرد و گفت که ناف است و خودش چند روز دیگر می‌افتد.

بره‌ها را نمی‌دیدم. داشتم فکر میکردم که تا حال هیچ پسری را دوست نداشته‌ام و او اولی است. در همین فکر بودم که یکمرتبه داغ شدم. اینبار نه بخاطر دیدن او بلکه بخاطر موضوعی تازه ای که فهمیده بودم: من عاشق شده بودم! بله مثل صغرو(صغرا ) دختر مش ممد، او هم می‌گفتند تا حسنو ( حسن ) را می‌دیده همینطوری می‌شده. خودش برای یکی از دخترهای ده تعریف کرده بود .....