دستهایم می‌لرزیدند، لیوان و ترموس به دست رفتم داخل مطبخ هم می‌لرزیدم هم گوشهایم را تیز کرده بودم که ببینم که چه می‌گویند . قرار را برای فردا گذاشتند که سری به زمین کولکی بزنند. خوب شد شاید فردا هم می‌توانستم ببینمش.

فردا که بابا از آمدنش خبر داشت در خانه ماند تا بیاید. من هم رفتم توی باغچه و خودم را با کاری مشغول کردم. باغچه خوب جایی برای دید زدن کاملش بود چون نزدیک در سرا ( خانه ) بود. چند تا درخت انار داشتیم که پشتشان طوری قایم شدم که مرا نبینند. خدا را شکر خانه بزرگ بود و کسی از داخل سالن نمی‌فهمید من چکار می‌کنم.

در سرا همیشه باز بود کسی در نمی‌زد همه یالا می‌گفتند و می‌آمدند داخل و بخاطر اینکه همیشه پوشیده بودیم، مشکل نامحرم وجود نداشت. فقط کسانی در می‌زدند و منتظر آمدن صاحبخانه می‌شدند که غریبه بودند.

صدای در بلند شد، دلم اینبار شدیدتر از روز قبل ریخت. نمی‌دانم چرا صورتم‌ گُر می‌گرفت و دستهایم سرد می‌شد، بابا رفت دم در، من هم سرک می‌کشیدم، بابا زیاد اجازه دیدن نمی‌داد ولی خوشبختانه بابا قد کوتاه بود و او قد بلند و من توانستم صورت راببینم . فقط سبیل داشت و ریشش را تراشیده بود، موهایش را خیلی خوب شانه کرده بود و خیلی مودب و مهربان با بابا حرف می‌زد. در تمام مدت که نگاهش می‌کردم قلبم می‌زد و آب دهانم را بزور قورت می‌دادم. آرواره‌هایم مثل کزازیها سفت شده بود. سرک می‌کشیدم که رخت و لباسش را هم ببینم که صدای ننه آمد( ماطو! ماطو! مرغ پر شده[1] کجایی؟ از دست افتادم ، بیا کمک) آمده بود وسط حیاط ،سرم را سریع برگرداندم، سبد بادمجان‌ها را برداشتم و تند رفتم. شب قبل به همه چیز فکر کرده بودم: کجا بروم بایستم که کامل ببینمش و چکار کنم که اگر کسی صدایم زد جوابی داشته باشم. همه چیز خوب پیش رفته بود. روز قبل خیلی زود صورتش را برگردانده بود و درست ندیده بودمش، ولی انروز......

آن روز خیلی شاد و شنگول بودم. اما تا پا می‌داد که جایی تنها بمانم، از خدا می‌خواستم و درخلوت خودم کار می‌کردم و همه تصویرهایی که آن روز صبح دیده بودم را دوباره جلوی چشمم می‌آوردم. بین همه فکرهایم صحنه‌ای که انگشتان کشیده‌اش را دیده بودم و ازم تشکر کرده بود، جزو ثابت بود.

بابا ازش خیلی تعریف می‌کرد می‌گفت که بین همه سپاهیهایی که تا حالا آمده‌اند از همه دلسوزتر بوده و خیلی پیگیر است.

او فردا هم آمد.......


[1] گور به گور شده