بهار 1349 بود، زمستان گذشته هیجده را تمام کرده بودم.

یک روز بابا قبل از ظهر خانه آمد، وارد خانه که می‌شد یاالله گفت و با صدای بلند بفرما بفرما می‌گفت، فهمیدم که هر کس هست خیلی مهم است که بابا اینطور تعارف می‌کند و حتما ما نمی‌شناختیم چون طرز تحویل گرفتنش با بقیه فرق می‌کرد.

طرف هرچه بابا تعارف کرد داخل سالن نشد بلکه روی پله نشست. بابا صدا بلند کرد: (ماطو بابا! یه لیوان آب بیار برای آقا صاحبی) سریع ترموس یخ را برداشتم با یک لیوان بلور و چادرم را سر کردم و رفتم.

ما یخچال نداشتیم یخ‌ها را از حاج بی‌بی همسایه‌مان می‌گرفتیم، او یخچال نفتی داشت، یخ‌ها را می ریختیم توی ترموس که یخ‌ها را یک روز کامل نگه می‌داشت.

پشت آن مرد به من بود ولی می‌شد فهمید که جوان است. سلام کردم و او نصف صورتش را برگرداند و نگاهم کرد، ولی سریع نگاهش را به روبرو انداخت، برایش آب ریختم و بفرمایی گفتم، او هم بعد از گرفتن لیوان تشکر کرد. انگشتانش را دیدم، بلند و کشیده بودند و آفتاب ندیده، بوی ادکلنش را هم فهمیدم از تمام ادکلنهایی که تا به حال فهمیده بودم وخیلی هم نبودند، به نظرم خوش بوتر بود. وقتی که لیوان را گرفت و تشکر کرد، قلبم تشت آبی شد و ریخت، خودم داغ کردم، ولی دستهایم عین یخ سرد بود. نمی‌دانم چرا اینجوری شد؟ شاید به این خاطر که تا آن موقع پسر جوانی ازم تشکر نکرده بود و شاید به خاطر حجب و حیای زیادش بود، می‌دانستم که جزو سپاهیان ترویج آبادانی است، یعنی دیپلم گرفته بود و برای کمک به کشاورز به روستا می‌آمد. سپاهی زیاد وارد ده می‌شد یکبار می‌آمدند که اسمش باشد آمده‌اند و بعد می‌رفتند و تا یکی دوماه دیگر برنمی‌گشتند.

بابا اهل تعارف بود، می‌آوردشان خانه و پذیرایشان می‌کرد ولی این یکی فقط آب خورد و رفت. من زیاد از اینها دیده بودم ولی فقط این یکی دلم را لرزاند.

ادامه دارد.....