ماطو ترشیده
ماطو ترشیده !!!!!!!
من سه سال با روشهای مختلف که بیشتر برخورد بد با مادر داماد بود از عروسی با آدم غیر دلخواهم فرار کردم. ننه دعوا میکرد اواخر کتک میزد، نفرین میکرد و همه را به بابا خبر میداد، ولی من رام نمیشدم. مشکلات من فقط ننه و بابا -که دیگر حسابی جوش مرا میزد- نبود، بلکه خواستگاران نیرو هم شروع شده بودند و تا من سر خونه و زندگیم نمیرفتم او نمیتوانست عروس شود و نیرو همه را از چشم من میدید. خیلی دعوا داشتیم، غلو هم وارد ماجرا شده بود و با من درگیر میشد، میگفت که پسرهای همسنش به او متلک میگویند. میدانستم که راست میگوید به ننه و خودم هم میگفتند. مشکل مردم این بود که نمیدانستند که من چه مشکلی دارم که از ترس فاش شدنش تن به شوهر نمیدهم؟؟؟؟!!!
ننه از سئوالات مردم جرات نمیکرد از خانه خارج شود، هر کس میدیدش نصیحت میکرد، آدرس طالع بین میداد که روی طالعام را باز کنند و ببیند کی بختم را بسته است. اوایل ننه هرکس که علت را میپرسید، سر درد و دلش باز میشد که این دختر همه را اسیر خودش کرده و معلوم نیست دیگر چه شوهری باید برایش بیاید. ولی وقتی که مساله طول کشید دیگر این حرفها تکراری شد و نمیدانست چی جواب بدهد، به همین جهت سعی میکرد از دست مردم فرار کند. ولی مگر میشد؟ هیجده سالم شده بود و علنا با وجود خواستگاران زیاد توی خانه مانده بودم. بدیش این بود که ما تا از خانه خارج میشدیم به اولین آدم که رسیدیم میپرسیدند "خبری نیست؟ "