ننه همیشه وقت رد کردن خواستگار و بهانه‌جویی‌های بیخود من می‌گفت که نمی‌داند من اینهمه غرور و بلندپروازی را از کی به ارث برده‌ام.

بگویم علت نخواستم چه بود  و به چه جور کسی بله می گفتم؟

 آن روزها که اوج خواستگارانم بود و من غرق انجام دادن کارهایی بودم که ننه سرم می‌ریخت، زیاد می‌شد که در رویاهایم فرو بروم . تکرار هر روزه آنها بود که من را بیشتر از همیشه بر سر مواضعم نگه می‌داشت.

مرد رویاهایم را زیاد ندیده بودم مگر زمان آمدن بازرس به مدرسه‌مان یا گهگداری همراه ارباب یا وقتی که برای خرید به شهر می‌رفتیم: مردی که تمام لباسهایش اتو داشت، کت وکرواتش بوی ادکلن می‌داد، کفشهایش برق می‌زد و سنگین حرف می‌زد و از همه مهمتر درس خوانده بود. کسی که وقت شستن لباسهایش بوی خاک و پهن گاو و گوسفند به دماغم نمی‌خورد.

تصور این چنین مردی مرا سر ذوق می‌آورد ولی بعد از چند دقیقه خنده از لبم می‌افتاد، آیا چنین کسی خواستگاری دختری مثل من خواهد آمد دختری که تا پنجم دبستان بیشتر نخوانده و در یک روستا بزرگ شده است؟ جواب من به خودم این بود: چرا که نه؟ من دختر زیبایی بودم آن وقتها داشتن پوست سفید خیلی اهمیت داشت و بخصوص در روستا کم دیده میشد. صورتی سفید داشتم و خیلی با سلیقه بودم، تمام روکش‌های وسایل خانه را گلدوزی کرده بودم و آنها همیشه تمیز بودند. حیاط خانه را گل اطلسی کاشته بودم و آنها زیبایی خاصی به حیاط داده بودند. بالاخره کدبانویی یک بودم توی دهمان. همه این‌ها را تمام کسانی که مادرهایشان به خواستگاری می‌آمدند می‌دانستند.

من هم تمام این‌ها را مزایایی می‌دانستم که رسیدن به آرزویم را بیشتر می‌کرد. اما با این همه کسی ته دلم می‌گفت که هر چقدر هم کدبانو باشی و توی دهتان یک، باز یک چنین پسری برایت نخواهد آمد چنین مردی اصلا نیاز به یک زن کدبانو ندارد آنها کلفت دارند و دستهای زنشان هم خیلی لطیف است، مسلما دستهای من به لطیفی آنها نخواهد بود. کدام یک از آنها اینقدر علف و چغندر خرد کرده‌اند یا زمستان‌ها توی آب سرد ظرف و لباس شسته‌اند؟ ته دلم راست می‌گفت. به همین جهت آرزویم را برای خودم نگه داشتم و به هیچ کس نگفتم.

 

ادامه دارد.....