ننه تا چند روز تا می‌توانست به من کارهای اضافی می‌داد. یکی از کارهایی که خیلی لج ادم را در می‌آورد جارو کردن آغل‌ها بود. او تا‌ می‌دید از کاری خلاص شده ام کار دیگر می‌داد ، اینجوری سرم تلافی می‌کرد  ولی هیچی نمی‌گفتم .اصل این بود که من برنده آن ماجرا بودم.

از موارد جالبی که ان روزها اتفاق می‌افتاد این بود که بعضی از مواقعی که توی حیاط مشغول کار کردن بودم سر دیوار خانه عکس بعضی از پسرهای دهمان را می‌دیدم و بعد پچ‌پچ از پشت دیوار میآمد، من هم عکس را سر جایش می‌گذاشتم یعنی بروید که اشتباه امده‌اید ، یا وقت رفتن به سر جو سر راهم عکس خودشان را می‌گذاشتند. گاهی هم چاقو گلیم بافی سر راهم بود، چون خبر داشتند که گلیم می‌بافم.

گذاشتن عکس‌ها و چاقو یعنی من تو را دوست دارم و برداشتن آنها توسط دختر یعنی من هم تو را دوست دارم، بگو مادرت بیاد خواستگاری!  ولی من پا زیرشان می‌زدم.

ننه همیشه وقت رد کردن خواستگار و بهانه‌جویی‌های بیخود من می‌گفت که نمی‌داند من اینهمه غرور و بلندپروازی را از کی به ارث برده‌ام.

 

تا عاشق شدن ماطو همراه باشید......