خواستگاران 4
محمدحسین اسم همسایه روبرویمان بود. خودش مومناباد زندگی میکرد و کلید خانهاش را به بابا داده بود که چند روز یکبار برود و به باغچه آب بدهد. آخرین باری که مرا دید از بابا برای پسرش خواستگاریم کرد، پسرش بنا بود و اسمش کاظم. بابا گفته بود باید با مادرش صحبت کنم و از دخترم بپرسم.
پدر را خیلی دوست داشتم شاید بیشتر از ننه. ما را بهتر میفهمید، ننه زیاد چقلی ما را به بابا میکرد، الی الخصوص وقتی که با نیرو دعوا می کردم و این اواخر هم که با غلو بحثم می شد، او پسر جوانی بود و مغرور و من هم دختر سرکشی که رام نمی شدم و حرفم یکی بود. او می خواست فقط چشم بشنود و این یکی از کلمه هایی بود که در بساط من اصلا پیدا نمی شد.
بابا موضوع را به ننه گفت که به من بگوید، حرمت پدر و دختری بود. مستقیم به من خیلی از حرف ها را نمی زد. ننه خوشحال شده بود چون دخترهای همسن و سال من همه داشتند یکی یکی عروس می شدند. آخریش طلو بود شوهرش شوفر و کمپرسی داشت و عصمتو هم خبرهایی ازش می رسید و ننه هم نگران این که مبادا من دیرتر عروسی کنم.
آرام کشیدم توی مطبخ و در حالی که از خوشحالی چشم های ریزش بازتر شده بودند برایم موضوع را گفت: ( پسر خوبیه ، خودم دیدِمش، بنایه ، شغلشم که خوبه، پدرت گفته تو باید بخای، خوب کی از این بهتر؟)
- (بهش بگین نه . من نمی خوامش)
ادامه دارد.....
[1] بهتر