خواستگار 3
به هر حال این کارها نتیجه نمی دهد و او برای این که قوم و خویشی این جا نداشته زن نانوا را راضی میکند که به خواستگاری بیاید و او هم آمد و تمام این ماجراهای خاطر خواهی را تعریف کرد و مرا برایش خواستگاری کرد. کسی از من نظری نخواست، با این که خواستگاری بر عکس آن دو تای قبلی مهم و رسمی بود ولی ننه و بابا با مشورت هم جواب رد دادند. علتش هم راننده بودن و دوری او از خانه به مدت طولانی بود. البته شعری بود بین همه که می خواندند:
زن شوفر نشو شوفر بی عاره به هر شهر می ره یک زن میاره
جدا از شوخی بودن این شعر کلا شوفری زیاد قابل قبول نبود.
***
بعد از او باز خواستگارم شوفر بود. بردسیری بود و مسیرش رفسنجان- بردسیر. او کسی را قاصد نفرستاد بلکه مادر و خواهرش از بردسیر بلند شدند آمدند خواستگاری. من هم مسلما چایی و بقیه مخلفات را می آوردم. گرچه اصلا خوشم نمی آمد با یک شوفر عروسی بکنم اما دلیلی که باعث شد بد قلقی در نیاورم و مثل دخترهای خوب دم بخت پذیرایی کنم این بود که تجربه قبلی می گفت ننه و بابا خودشان ردش خواهند کرد. پس خودم را بد نکردم.
اولین چیزی که نظر من را در مورد مادرش خیلی جذب کرد کف سیاه دست هایش بود، توی دلم گفتم( اَق[1] ! چه مادری!) و این حرف را با دهن کجی در دلم زمزمه کردم. ننه برعکس قبلی که با بی رغبتی گفت که با بابا صحبت خواهد کرد، این دفعه سوالاتش بیشتر شده بود. جوش کردم، داشتم بدبخت می شدم، همین مانده که این مادر شوهرم شود و شوهرم شوفر باشد و ماه به ماه نیاید خانه و تازه وقتی هم می آید بدنش بوی عرق جاده بدهد. این تمام حرف هایی بود که در سرم می گذشت. البته من فقط پذیرایی می کردم و نمی ماندم، بلکه ماجرا را از مطبخ پیگیری می کردم. آن ها هم توی اتاق مهمون خانه نشسته بودند: اتاقی که هم موزاییک و هم سفید شده بود. علت آن هم این بود که دختر بزرگ خانه خواستگارهایش شروع شده بودند و می بایست جایی برای پذیرایی باشد . خدا را شکر که قبل از دعوای بابا و ارباب این کار انجام شده بود.
داشت قضیه بیخ پیدا می کرد که ننه از بین حرف ها فهمید که داماد تصدیق رانندگی ندارد و قرار است هنوز بگیرد. ننه با شنیدن این حرف شل شد و از سوال پرسیدن دست برداشت، هر چند که آن ها اصرار داشتند که به زودی می گیرد و اگر ما جواب مثبت بدهیم زودتر هم می شود و.....
به هر حال این خطر فقط با یک گزارش کوتاه به بابا ختم به خیر شد.