زن ارباب خیلی پر حرف بود یعنی مو را از توی ماست می کشید بیرون، همیشه دنبال این بود که حرفی در بیاورد و ایرادی بگیرد. آن روز هم وقتی آمدند داخل چشم زن ارباب به بشقاب های چینی افتاد که کنار حوض شسته و به اصطلاح خودمان کوپ کرده بودند، رو کرد به دخترهایش و طوری که ما هم بفهمیم گفت( ببینین چقدر پولدار شِدَن، تُو بشقاب چینی غذا می خورن) ننه هم که داشت به استقبالشان می آمد، صدا بلند کرد و گفت( مهمان داشتیم . اینها را سر کار شما نخریدیم ) و راست هم می گفت.

به هر حال بعد از رد و بدل این حرف ها به هم رسیدند و سلام و احوال پرسی شروع شد. آمدند داخل و من هم آمدم سلام کردم و ننه گفت که چایی دم کنم، داشتم می‌رفتم که زن ارباب پرسید(دختر بزرگت کجاست؟) ننه هم من را نشان داد و گفت که همین دختر بزرگم است. یک مرتبه صدای خنده شان بالا رفت(این شوفر تراکتور هم دیوانه شده . به ما گفته بروید خواستگاری !) و بعد هر چهار تا با هم زدند زیر خنده.

من بچه بودم ولی نه اینقدر که نفهمم او نسبت به من فکرهای خاصی داشته است، به همین جهت تصمیم گرفتم دیگر جلوی او سبز نشوم و وسایلم را دم دست او نگذارم. هر چند که او دیگر به خانه ما نیامد.

 

نفر بعدی در حدود پانزده سالگی ام آمد. او هم باز شوفر بود البته نه تراکتور ، کمپرسی داشت ، سیرجانی بود و توی شرکت راه سازی کار می کرد . من را موقع رانندگی در حیاط خانه مان چند باری دیده بود ! دیوارهای خانه ما کوتاه بودند و خانه لب جاده و جاده پر از کمپرسی و ماشین سنگین. شاید به همین خاطر بیشتر خواستگاران من راننده بودند یا به قول خودمان شوفر.

بعدا شنیدم از آن وقتی که خواهان شده هر وقت از جلوی خانه ما می گذشته نگه می داشته و می‌رفته جلوی نانوایی که جلوی خانه مان بوده به بهانه شکلات و آدامس خریدن - آن نانوایی این جور چیزها را هم می فروخت- می‌رفته و می ایستاده تا بیایم بیرون، ولی مثل این که توی آن چند بار خبری نشده بود. تا این که از نانوا می خواهد به بهانه آب گرفتن بیاید در خانه و برای این که او این کار را قبول کند پولی هم به او داده است. نانوا می آید ولی شانس نمی آورد و من آب نمی آورم، ننه این کار را می‌کند. او هم بعد از خالی شدن پارچ از نانوا می خواهد که پارچ را پر از شکلات کند و پس بدهد.

به هر حال این کارها نتیجه نمی دهد و....

 

ادامه دارد......