خواستگاران 1
از پانزده سالگی خواستگاران من به طور جدی شروع شدند. البته قبل از آن هم دو تا خواستگار داشتم، یکی حسینو خالِی بود که حدود دوازده سالگی یعنی همان زمانی که تابستان ها گلیم بافی یاد می گرفتم، از بابا خواستگاریم کرد، خودش بزرگ و وقت دامادیش بود، ولی بابا ردش کرد و گفت که مگر بچه بازی است؟ راست هم می گفت من غرق در بچگی بودم، گرچه به خاطر دختر اولی می بایست کارهای خانه را انجام بدهم ولی وقت پیدا می کردم میرفتم دنبال عروسک بازی و بازی های مثل آن.
البته خواستگاری حسینو جنبه رسمی نداشت و خودش به بابا گفته بود، ولی مسلما اگر بابا قبول کرده بود جنبه رسمی می گرفت به خصوص که خالِی و عمو خیلی دوست داشتند که چنین اتفاقی بیفتد.
***
خواستگار دوم من نیز در همان سن و سال بود:
شوفر تراکتور ارباب هر ظهر می آمد و خانه ما غذا می خورد، سنش مثل حسینو بود . وقتی سر می رسید دست های گریس مالی شده اش را با پارچه های عروسک های من پاک می کرد. عروسک های چوبی مان چادر داشتند، لحاف هم همین طور. برایشان بالشت هم درست می کردیم، با آجر خانه می ساختیم و تویشان پارچه می انداختیم و این پارچه می شد لحاف. اگر می خواستیم خانه شان فرش باشد، پارچه را دولا می گذاشتیم. دم درب را هم پرده می زدیم.
البته اوایل من نمی فهمیدم چه کسی این کار را کرده است. میرفتم پیش ننه شکایت که چادر عاروسوم ( به زبان محلی- یعنی عروسک) نیست یا پرده خانه اش نیست. بعد از مدتی دنبال گشتن می دیدم گوشه ای افتاده اند و سیاه سیاهند، گریه می کردم و میرفتم دوباره پیش ننه شکایت، تا این که خودم یک روز در حین ارتکاب جرم دیدمش و شروع کردم داد و بیداد، می خواستم در همان عالم بچگی بزنمش که غلو دستم را محکم کشید و دعوایم کرد که با پسر غریبه چکار داری و از این جور حرف ها. بعد هم برگشت و به او هم چیزهایی گفت.
تا اینکه یک روز زن ارباب و دختر هایش آمدند خانه ی ما....
ادامه دارد....