قسمت 39 : پایان بدبختی ها

 

سه سال زندگی ما به سختی زیادگذشت، پر از استرس و ناراحتی و بی‌پولی، هر چند که عمو ها سعی می‌کردند کمکمان کنند، اما مشکلات سر جایشان بود. بهر حال انها هم خودشان یک عالم نان خور داشتند. ارباب انها مثل ارباب ما بی مروتی نکرده بود. آنها به تفاهم رسیده بودند که زمین را درخت پسته بکارند و اینطوری دیگر حکم زمین کشاورزی نداشت و نه ارباب و نه زیم ضرر نمی‌کردند. زیم مثل همیشه کارش را می‌کرد: آب می‌داد، حرس می‌کرد و … خیلی از ارباب و زیم ها این کار را کردند. اما ارباب ما به حرف دامادش گوش داد و آخر هم ضرر کرد. چون دادگاه بعد از سه سال به نفع بابا رای داد و او مجبور شد قسمتی از زمینش را کامل با آب به ما بدهد.

بهر حال گذشت با تمام سختی‌هایش! عاقبت شکایت بابا به ثمر نشست. سرباز آمد و ارباب صلح نامه را امضا کردند.