ادامه بدبختی ها....
هیچ زیمی آن موقع برای خودش خانه نداشت همه خانه اربابی بود و این یعنی بدبختی بدتر از بدبختی.
اولین باری که سرباز آمد توی خانه و گفت که باید تخلیه کنیم اصلا یادم نمیرود: شب بود و بابا هم تهران بود که مباشر ارباب با سرباز در زدند و آمدند تو. همه ما از دیدن سرباز جوش کرده بودیم، ننه رفت جلو ،غلو هم رفت، من و نیرو و صدیقو فقط ایستادیم ونگاه کردیم. گفت که باید تخلیه کنیم و گرنه وسایل را میریزند توی خیابان. ما به گریه افتادیم، غلو بلند بلند داشت حرف میزد و به سرباز میگفت که ارباب چکار کرده و بخاطر اصلاحات ارضی زیم را خراب کرده است و ننه هم همراه او حرف میزد و ارباب را نفرین میکرد و بد و بیراه میگفت. در آن آشفته بازار سرباز هم گفت که به او ربطی ندارد و باید شکایت را از طریق دادگاه پیگیری کنیم. مباشر هم داشت دستورات مافوق را انجام میداد سعی میکرد بخاطر نان و نمکی که با هم خوردهایم زیاد درگیر نشود و وقتی ننه و غلو او را مخاطب قرار میدادند، نگاهش را از آنها میدزدید و میگفت که بی تقصیر است و اینها اوامر ارباب است. آخر سر هم سرباز ضربالاجل داد وننه هم گفت که باید خانه را روی سرمان خراب کنید و گرنه ما جایی نمیرویم، چون جایی را نداریم که برویم و بعد از رفتن آنها دستش را روی سرش گذاشت و بشدت گریه کرد و ما سه دختر هم دورش جمع شدیم و باهاش همراهی کردیم و غلو تنها مرد خانه رفت روی حیاط و شروع کرد راه رفتن. نمیدانم چقدر وسط حیاط راه رفت فقط صدای سینه صاف کردنش میآمد، این خصوصیت غلو بود، وقتی عصبانی میشد خیلی سینهاش خلط میآورد و او هم مجبور بود تندتند صافش کند. گاهی اوقات هم عصبانی بود و بروز نمیداد همه ما از همین نشانی میفهمیدیم که اعصابش خرد است.
آنها باز هم آمدند. بی مروتها مخصوصا شب میآمدند که وحشت را بیشتر کنند و بیشتر اوقات وقتی بابا نبود سر میرسیدند و گاهی اوقات هم که او بود، میخواستند همراهشان ببرند که همه ما گریه و التماس میکردیم بابا را میگرفتیم و نمیگذاشتیم و غلو هم هی سینه صاف میکرد و بد بیراه میگفت.
بابا زیر بار مصیبت له شده بود، سر نماز گریه و خودش را نفرین میکرد و ما هم همراهش گریه میکردیم.گاهی اوقات هم که صدایش میزدیم و میگفتیم بابا ،میگفت (بی بابا بشین الهی!)
ادامه دارد .....