قسمت 6
بوی عید با خودش بوی خرید می آورد و بوی خوردن آجیل و شیرینی.
سال قبل از شروع دعوای ارباب و بابا، چون دختر بزرگی بودم و دخترهای همسن و سال من دیگر ازدواج می کردند، ننه مرا برد شهر و شلوار ویتلی تریموا خرید. شلواری بود که تازه مد شده بود و روی زانو تنگ می شد و رنگ شان همه سورمه ای بود. بعد از خرید شلوار ننه برایم کفش شبرو هم خرید که آن هم تازه مد شده و چرمی بود. این لباس ها خیلی قِر داشتند و فقط پولدارها می خریدند، هر چند که ما جزو خیلی پولدارها نبودیم ولی دستمان به دهنمان می رسید. من دیگر مثل بچگی ها هر روز آن ها را نمی پوشیدم ولی در عوض هر روز نگاهشان می کردم……ولی آن سه سال از هیچ کدام از آن روزها خبری نبود. ما حتی به خاطر کار بابا گوسفندانمان را می فروختیم و نه تنها همه رفته بودیم سر کار بلکه خرها و گاوهایمان را هم می فرستادیم حمالی، خرها را برای بارکشی و گاوها را برای شخم زدن و شیر گاوها را همه که تا آن موقع برای خودمان نگه می داشتیم و یا تعارفی می دادیم ، می فروختیم.
حیاط خانه بزرگ بود و ما کلی کشاورزی توی باغچه اش داشتیم: خربزه، هندوانه، بادمجان، گوجه، خیار شنگ و… و آبی هم که برای آبیاری استفاده می کردیم همان آب زمین ارباب بود ولی ارباب نه تنها زمین اصلی را خراب کرد بلکه آب را هم از ما گرفت و تمام گیاهان باغچه در حال خشک شدن بودند.
ارباب به این کارها هم بسنده نکرد: ما همیشه گوسفندان را توی باغ ارباب می بردیم و می چراندیم، اولین باری که بعد از دعوا آن ها را بردیم، از طرف ژاندارمری آمدند و همه شان را بردند، وقتی که خودمان را حراسان به ژاندارمری رساندیم گفتند ارباب شکایت کرده و گفته بدون اجازه او بوده است. این مشکل دیگری بود که ما با از دست دادن زمین مان، حتی علف گوسفندانمان را هم از دست دادیم. ما برای گوسفندانمان چوپان داشتیم که تابستان ها آن ها را به کوهستان می برد و در ده نبودند. بعد از ممنوعیت از باغ ارباب چوپانمان آن ها را به اطراف ده به چرا می برد.
تمام این مشکلات جای خودشان، مصیبت دیگری که بعد از چند وقت گریبان گیرمان شد موضوع خانه بود.