کاری که ارباب آن روز سر بولو در آورد خیلی تعجب نداشت! چون او کلا آدم خشنی بود و البته خسیس. از خسیسی بیش از حد او همین بس که یک بار پسرش که حدود ده دوازده سال داشت آمده بود شرکت، فصل برداشت پسته بود و هر روز یک کامیون بار خالی می شد، پسر ارباب جرات نداشت خودش به پسته ها نزدیک شود به هر حال خسیسی او شامل خانواده اش هم می شد، گفت که پسته می خواهد. ارباب رفت و از آن کوت پسته یک خوشه برداشت، خوشه ای که زیاد دانه نداشت، پسر پس زد و گفت کم است ، ارباب رفت و این بار یک خوشه ی دیگر آورد که تقریبا به اندازه اولی بود تا در مجموع دو تا شود! پسر ارباب که چشمش با آن کوه پسته افتاده بود با دیدن آن دو خوشه به قول خودمان وا رفت و پسته ها را پرتاب کرد و گریه کنان رفت. همه ی عمله ها به طور غیر مستقیم حواس شان بود که ببینند آخر ماجرا چطور می شود و وقتی داستان با اشک تمام شد مثل همیشه سرشان را کردند توی همدیگر و پچ پچ ها شروع شد ، مضمون تمام حرف ها این بود: دیدی ارباب از این کوت پسته چه قدر به پسرش داد؟

موردی دیگر این بود که او به هیچ وجه اجاره نمی داد درب را به روی فقیر باز کنند، هر چه قدر در می زدند فایده نداشت. خودش می گفت حساب سال دارد.

یک خصیصه خیلی بدی هم که داشت و این خصلت آه از نهاد کارگران بلند می کرد این بود که وقتی می خواستیم برویم ارباب حلبی های پسته را نگاه می کرد اگر حتی یک پسته دهن بست می دید تمام حلبی را توی میدون پسته خالی می کرد و به عمله بخت بر گشته بلیطی نمی داد!

رفتن ما به شرکت سه سال ادامه داشت، سه سالی که واقعا سخت بود: عیدهای این سه سال با عیدهای دیگر خیلی فرق داشت: هر عید ما لباس نو می خریدیم، بابا می‌رفت شهر برنج، آجیل ، قند و شیرینی می خرید.

قبل از رفتن به شهر میگفتیم برایمان نون کت کتو و کباب بخرد و از وقتی می‌رفت انتظار آمدنش را می کشیدیم. بچه تر که بودیم از کت هایش همدیگر را نگاه می کردیم و کلی می خندیدیم علت این که این قدر از این نان خوشمان می آمد این بود که نان های خودمان هیچ سوراخی یا به زبان ما هیچ کُتی نداشتند.

ادامه دارد .....