از فردای صبحی که بهداشت گیر داد وقتی که آمدیم، یک عالمه کفش پلاستیکی نو دم درب بود که می بایست کفش ها را عوض کنیم، روپوش بپوشیم و دست هایمان را با صابون بشوریم، ناخن ها را نگاه می کردند که همه گرفته باشند کسانی که بالفطره کثیف و نامرتب بودند را به طوری غیر مستقیم دست به سر می کردند. مثلا دختری بود که خیلی کثیف و لباس هایش خیلی چرک و آب بینی اش همیشه آویزان بود، آن روز وقتی آمد گفتند که روپوش تمام شده و دیگر کارگر نیاز ندارند، حالا بگذریم که او هم رفت مامور آورد و گفت که ارباب او را زده و راهش نداده و ما هم مجبور شدیم تک تک شهادت بدهیم که دروغ می گوید و کسی او را نزده است و این حرف دروغ نبود.

از آن روز می بایست پسته ها را بعد از پاک کردن روی زمین نریزیم و توی سبد ریخته شوند و از دندان و سنگ هم برای خندان کردن استفاده نکنیم.

بعد از گرفتن سبد، تعویض لباس و پوشیدن کفش پلاستیکی از آب کلر دار می گذشتیم و روی پلاستیک هایی که کنار دیوار انداخته بودند می نشستیم. ارباب کاملا در محیط حضور داشت و همه چیز را چک می کرد و اعصابش حسابی درب و داغون بود، چون این روش کاملا جدید بود و می بایست حسابی کل کل کرده و همه را شیر فهم روانه ی کار کند.

پسته های نیم رس هم بودند که نصف شان پوست کنده می شد و نصف شان می ماند و مشکل برای کندن همین پوست بود که می بایست یا با سنگ یا دندان یا ناخن بکنیم، سنگ و دندان قدغن بود و ناخن ها را هم کوتاه کرده بودیم. حالا چطور می توانستیم پوست بکنیم خدا می داند. ارباب هم که دور می گشت و همه را با دقت نگاه میکرد که مبادا کسی دست از پا خطا کند.

یکی از کارگرها که ما بولو صدایش می زدیم ، فردای آن روز پنهانی سنگ آورد که کارش زودتر پیش برود. علت نامیدنش به این اسم این بود که همه را بولو صدا میزد در دایره واژگانی خودش بولو، عزیز معنی می داد. بولو آرام و خیلی با دقت به طوری که سرعمله و ارباب متوجه نشوند داشت سنگ را روی پسته ها می مالید تا پوست جدا شود، در حین کار از بخت بدش ارباب دید و پرید مچ دستش را گرفت و سنگ را از توی دستش در آورد و در حالی که خودش بیشتر حرص می خورد شروع کرد به مالیدن سنگ روی کمر بولو! و در حالی که محکم می کشید می گفت خوبه منم این سنگ را روی تو بمالم اگر خوب نیست تو چرا روی پسته می مالی؟ همه وحشت کرده بودند، ارباب خیلی عصبانی بود مثل این که گیر دادن بهداشت از یک طرف و پیش نرفتن کار خیلی آزارش می داد، از طرفی هم حق داشت پسته ها روی هم مانده و سیاه شده بودند.

بولو که از همه بیشتر از عصبانیت ارباب ضربه خورده بود، بعد از رفتن ارباب با ترس هی می گفت( هی بولو! خاک تو سرم . خوب پاره (پاره سنگ ) رو نزد تو سرم )

البته این اوضاع با این گیر زیاد طول نکشید: بهداشت که سرکشی کرد و اوضاع را مرتب دید، آوردن سنگ بدون اعلام علنی آزاد شد و اگر با دندان می شکستیم چیزی نمی گفتند و سبد به سبد هم منحل شد. یعنی تمام مواردی که کار را کند می کرد از بین رفت ولی موارد دیگر مثل کفش پوشیدن و روپوش و رد شده از آب کلر دار بر جا ماند.

 

 

ادامه دارد......