ما و خالی
شماره ۱ ما و خالِی
ـ (غلو! ماطوُ! بیایید بروید خونه فاطمه گوجه و بازنجون بگیرید، می خام بِرای ظهر گوجه بازنجون درست کنم)
فاطمه خاله مان بود دیروز به ننه گفته بود گوجه و بادمجانها رسیده اند فردا ماطوُ و غلو را بفرست بگیرند. من فاطمه بودم که ماطوُ صدایم می زدند. غلام هم برادرم بود، دو سال تفاوت سنی داشتیم. فقط منتظر بودیم ننه بگوید برویم خانه خاله که خالِی صدایش می زدیم. اونجا خیلی خوش می گذشت. خالِی با عمو کل رِمِضون عروسی کرده بود هر دوتاشان خیلی مهربان بودند پنج تا بچه داشتند: زِروُ ،حُسینوُ ،سِکوُ ،عَلوُ ،معصوموُ .
هوا خیلی گرم بود کفش نداشتیم و پا برهنه پاهایمان می سوخت. ننه گفت:پاهاتون را بزنید توی آب و بدوید. از جلو خانه مان آب رد می شد، زدیم به دو. خاک تپو بود وقتی پامونو خیس می کردیم و می دویدیم یک کفش خاکی پیدا می کردیم و دیرتر آب خشک میشد و پامونو نمی سوخت. از خونه خودمون تا اونجا همش صحرا بود: صحرا گندمی ،پسته ،کولک.تا پامون خشک میشد میرسیدیم به باغ بعدی باغ ها حصار نداشتند پس آب تو جوب ها در دسترس بود. دوباره پاهامونو خیس می کردیم و می دویدیم. رسیدیم خالِی گوجه ها رو که سبک تر بود داد به من و بادمجون را هم به غلو. خونه خاله خیلی بزرگ بود خونه وسط بود و اطرافش یک حیاط بزرگ .البته همش خاکی بود پر از بوته های بادمجون،خیار شِنگ،خیار،هندوانه،خربزه،گندم،پسته.
گندم و پسته مال ارباب بود اونها هم مثل ما زِیم بودند اول هر سال قرار داد می نوشتند دو سوم مال ارباب و یک سوم زِیم. به قرار داد میگفتند خطاب. کاشتن پسته تازه شروع شده بود درخت های بزرگی بودند که بهشون می گفتیم خود ماده. سالی یکبار برداشت بود،شهریور ماه. پسته ها ریز و بادام شکل بودند هنوز پیوندی نشده بودند و همه دهن بست. با چوب بزرگ سر کجی که بهش کِلارَک می گفتند پسته ها را از شاخه های بالا می ریختند توی پرده شال که پارچه خیلی بزرگی بود. کارگرها میرفتند و پوستشان را می کردند و با دندان یکی یکی خندانشان می کردند پیرهایی که دندان درست و حسابی نداشتند مجبور بودند بچه همراهشان ببرند که این کار را بکند. دندان ها ساییده می شد حتی لق می شدند. کَرک ها را هم می ریختند توی جایی به نام آخوره و مردها لگدشان می کردند تا پوستشان برود. پسته ها رو می بردند برم آباد و توی جایی به اسم تیمچه می فروختند.
