اصلاحات ارضی 3
کم کم با بقیه هم اخت شدیم و ساعات بهتری را می گذراندیم و بعضی چیزها برایمان جالب بود ، مثلا زنی بود به نام معصومه که بهش می گفتند معصومه سی سنگی، علتش هم این بود که دستش خیلی کند بود، با سنگ می شکست و وسواس داشت و اول تا آخر فقط دو تا لیوان پسته خندان می کرد، دخترش را هم می آورد که به اصطلاح کمکش کند ولی اون کار کن نبود میرفت پی بازی. خیلی ها بچه همراهشان می آوردند و برای این که اذیت نکنند می فرستادنشان توی پسته پوت ها (پوک). یک عالم پسته پوت گوشه شرکت توی یک چاله می ریختند، پسته پوت ها دیگر کار آمد نبودند مغزی نداشتند، بچه ها می پریدند توی آن ها و گوشه ای دو تا سنگ بر می داشتند روی یکی پسته می گذاشتند و با اون یکی پسته را می شکستند ، بعضی هایشان مغزهای ریزی داشتند که می خوردند. دختر معصومه هم خیلی اوقات توی پسته ها بود و فرمانی نمی برد، همیشه نزدیک غروب که می شد و معصومه می دید چیز زیادی خندان نکرده با داد و فریاد دخترش را صدا می زد و می گفت ) طاربو! بیا فرو بگیر. غروب شد.) اسم دخترش طاهره بود که طاربو صدایش می زد، فرو گرفتن خودش دیدن داشت، سر چنگو می نشست و فقط خودش را تکان می داد ولی سرعت دستش بالا نمیرفت.خیلی بهش می خندیدند، زن ساده ای بود و از حرف بقیه ناراحت هم نمی شد.
دم غروب اتفاقات دیگری هم می افتاد، چون سر همه خلوت تر می شد و خسته هم می شدند، با پسته فال می گرفتند، کار فال گرفتن با فاطمه بود یک کشت پسته بر می داشت و کسی که فال می خواست نیت می کرد و او دو بیتی می خواند و تک تک پسته می انداخت تا این که آخرین دو بیتی هم خوانده می شد و طرف بر اساس این که آخرین دوبیتی شاد بوده یا غمگین جواب خود را می گرفت.
شهریور شده بود و وقت برداشت پسته. بهداشت گیر داده بود که توی این شرکت یعنی شرکت ما بهداشت رعایت نمی شود، یعنی پسته ها نباید روی زمین ریخته شوند، کارگرها با لباس و کفش از بیرون نباید وارد شوند، با دندان نباید پسته خندان شود و ….بدین ترتیب ارباب سیستم قبل را تغییرداد.
این زمان هر روز یک کامیون پسته در شرکت خالی می شد. کارگران سبد به دست به صف می شدند و سر عمله به قول خودمان از پَسا ( از پایین و به ترتیب ) توی سبد همه پسته می ریخت. علت این کار این بود که اگر عمله خودش بر می داشت امکان این که فقط خوشه های رسیده را بردارد زیاد بود. از طرفی زیر این کوه پسته یا در اصطلاح محلی کوت پسته پر بود از پسته های دانه شده که مسلما رغبت کارگران به برداشتن آن ها بیشتر بود. سر عمله از این که همه بریزند و خودشان بردارند جلوگیری می کرد تا بی نظمی پیش نیاید.
هر کی بعد از پر شدن سبد میرفت و سر جایش می نشست. پسته های رسیده که آسان بود و سریع پوست کنده می شدند و اگر دهن بست بودند با دندان خندان می کردیم، با دندان راحت تر بود تا این که قیچی برداریم و یک دانه پسته را خندان کنیم. پسته های کرک را هم جدا می گذاشتیم و هر روز دو تا مرد قوی هیکل با کوتین آن ها را می کوبیدند که پوستشان کنده شود. بعد از کوبیده شدن آن ها را در گوکی دوباره می شستند و گروهی دیگر از کارگران که بهشان تُو جمع کنی می گفتند پوست شده ها را از نشده جدا می کردند و در میدان توی آفتاب می ریختند تا خشک شوند و در طول سال ما همان پسته ها را که خیلی هایشان دهن بست بودند را خندان می کردیم.
ادامه دارد .....