بالاخره سر عمله ما را دید و بدو آمد پیشمان و بفرما بفرمایی راه انداخت اونورش ناپیدا! جلوی نگاه بقیه می‌رفتیم و سر عمله آن هایی را که سرشان را می آوردند بالا دعوا می کرد و می گفت( فرو بگیر) جایی برایمان پیدا کرد  و شروع کرد به آموزش کار: ( باید بروید از توی گوکی پسته بردارید بیارید کنارتان بعد با قیچی خندان کنید . دسته های قیچی را پارچه پیچ کنید تا دستتان خراب نشود . ) گفت که باید زودتر بیاییم و موقع برداشتن پسته عجله کنیم و گرنه کم گیرمون می آید  به اندازه ای که خندان می کردیم پول می گرفتیم .

 پسته های دهان بسته را برای این که راحت تر خندان شوند می ریختند توی جایی بنام گوکی تا با آب داخلش  نرم شوند. به ازای هر حلبی که پسته خندان می کردیم یک بلیط می دادند، بلیط کاغذی بود که مهر ارباب رویش بود و به ازای هر بلیط یک تومان می دادند البته نه همان روز، سر ماه تا سر ماه ارباب می آمد خانه ما و حساب می کرد و پول هر کس را می داد. البته شرکت مال ارباب خودمان نبود مال کس دیگری بود و از وقتی که ما در آنجا شروع کردیم به کار برای عزت گذاشتن می آمد.

روزهای اول خیلی سختمان بود از یک طرف چون عادت نداشتیم با قیچی کار کنیم کف دست هایمان خیلی درد می گرفت و از طرفی خیلی احساس حقارت می کردیم و بعضی ها برای خنک شدن دلشان متلک هایشان را به گوشمان می رساندند.

 صبح ها قبل از طلوع آفتاب می‌رفتیم و ظهر بر می گشتیم دوباره می‌رفتیم تا دم غروب. اگر می خواستیم پول بیشتری در بیاوریم می بایست صبح موقع پسته برداشتن از گوکی می جنبیدیم، ولی اوایل نه بلد بودیم و نه غرورمان اجازه می داد، به همین جهت موقع یورش بقیه می ایستادیم و منتظر می ماندیم تا خلوت شود و وقتی سر گوکی می رسیدیم چیز زیادی نمانده بود. گوکی  یک حوض بزرگ بود که پشته ها را برای نرم شدن و آسان شدن کار در آن می ریختند، شیری هم بالایش بود که از جوی با پمپ آب فرستاده می شد.

زن مباشر اوایل هی بهمان گوشزد می کرد که اگر بخواهیم این جوری باشیم چیزی نمی توانیم کاسب بشویم. کمی گذشت تا این که راه افتادیم و می جنبیدیم و پسته بر می داشتیم، می بایست فرز باشیم و تند تند خندان کنیم بعضی ها فرزتر بودند وبعضی نه کند دست . من با تمام قوا کار می کردم و می توانستم دو حلبی خندان کنم و نیرو یکی.

کار در شرکت به دو زمان تقسیم می شد: یکی زمان برداشت پسته بود که اواسط شهریور ماه شروع می شد و حدود دو ماه ادامه پیدا می کرد و یکی طول سال که پسته های خشک شده دهن بست را توی گوکی می ریختند تا نرم شده و بهتر خندان شوند.

صدیقو دم غروب می آمد کمکمان ، سرش را می کرد توی حلبی و یک عالمه با دندان خندان می کرد و می‌رفت. برایمان کمکی بود با او می توانستم دو حلبی داشته باشم، مدرسه داشت و بعد از خواندن درس هایش می آمد. بچه درس خوانی بود به همین جهت تند تند خندان می کرد و دوباره می‌رفت ، البته می بایست در نبود ما کارهای منزل را هم انجام دهد.

با اوضاع پیش آمده کسی در خانه نمی‌ماند، من و نیرو توی این شرکت و ننه توی یک شرکت دیگر و بابا اغلب تهران و غلو هم رفته بود سر کار بنایی. روزی به پنج تومان ، البته کار بلد نبود ، طبیعی هم بود در عمرش فقط کشاورزی کرده بود ، به همین جهت خودش می گفت که سر عمله خیلی دعوایش می‌کند چون شاگرد صفر بود و هیچی بلد نبود. شب های اول که هنوز دست هایش به زمختی آجر و مصالح عادت نکرده بود پوست دست هایش تکه تکه می شد و ننه برایش حنا می بست. البته مواظب بود جلوی بابا این کار را بکد ، بابا خیلی خجالت می کشید و بضی اوقات از سر شرمندگی خودش را نفرین می کرد.

 در شرکت موقع رفتن سر عمله لباس ها را می گشت تا کسی با خودش پسته بر نداشته باشد، ما هم وقتی تمام می شدیم و می خواستیم برویم جلوی در می ایستادیم و می گفتیم ( اُستا  بیا می خواهیم بریم) این حرف یعنی بیا و ما را بگرد، سر عمله هم صدایش را از هر جا که بود بلند می کرد و می گفت ( دختِرِمِ بشم[1] برن به سلامت) و ما را این جوری از بقیه جدا می کرد و لباس هایمان را نمی‌گشت.



[1] قربان بروم