اصلاحات ارضی و مصیبتهایش
زمین زراعی که خراب شد ما با مشکل بزرگی مواجه شدیم آخه ما نیز از محصول آن زمین سهم داشتیم و با آن امرار معاش می کردیم، از طرفی بابا هم بیکار شده بود و کاری به جز کشاورزی بلد نبود و زمین های دیگر هم که همه شان برای خود زیم داشتند ، پس نمیتوانست برود روی زمین ارباب دیگری. ما ماندیم و یک مصیبت جدی. بابا شروع کرد به شکایت. از شهر خودمان نمی شد خوب پیگیر موضوع بود به همین جهت بابا راهی تهران شد. این طوری وضع ما بدتر می شد چون پول زیادی بابت این رفت و آمدها میرفت.
همسایهها آغاز بدبختی مارا میدیدند، ما که قبلا پدرمان سر زیم بود و از نظر مالی مشکلی نداشتیم و اتفاقا خیلی هم خوب بودیم و چند عمله زیر دستمان کار میکردند حالا به بیپولی بدی خورده بودیم.
یک روز مباشر ارباب آمد خانهمان و به بابا پیشنهاد داد که ما را بفرستد شرکت پسته خندان کنی. زنش آنجا سر عمله بود و گفت که هوایشان را داریم و کس غریبهای هم نیست و همینطور پیشنهاد داد که توی یک شرکت دیگر ننه سر عمله شود. از شنیدن این حرف بدنم سرد شد: ما برویم و پسته خندان کنیم ما که تا آن زمان برو و بیایی داشتیم و فقط کارهای خانه خودمان را کرده بودیم؟ بابا گفت نه نیازی نیست،اما همه میدانستیم که اوضاع فرق کرده و مثل قدیم نیست و باید کار کنیم، بابا غرورش اجازه نمیداد و از طرفی قبول این واقعیت هم برایش سخت بود که ما باید برای کس دیگری کار کنیم. برای کمتر عذاب کشیدن بابا خودمان را علاقمند نشان دادیم و اینطوری به اصطلاح اجازه گرفتیم.
از فردا من با نیرو راهی شرکت شدیم. لحظه ورود به شرکت را نمیتوانم هیچ وقت فراموش کنم یک سالن بزرگ بود، هرکسی جدا یا دو تا سه تا کنار هم نشسته بودند و با قیچیهای خاصی پستههای دهن بسته را خندان میکردند. وقتی که بقیه متوجه حضور ما شدند پچپچها شروع شد، میشد حدس زد که در چه مورد صحبت میکنند. صدای بعضیها را که فکر میکردند دارند آهسته صحبت میکنند و آنهایی که از عمد و تحقیر ما بلندتر حرف میزدند، میفهمیدیم.
(نگاه کن اینها هم شدن عین ما) (بیچاره ها ، اینا که کار بلد نیسن)(دنیا این طوریه، یه بار عرش، یه بار فرش)
ادامه دارد.....