هرچند در زمان اولین کلاس درسم هفت سال بیشتر نداشتم اما درست فهمیده بودم، من شاگرد اول می‌شدم.از همان اول، اول بودم. کلاسهایمان از ساعت دو تا چهار بود و با اینکه ذره‌ای از مسئولیتهایم کم نشده بود، تکالیفم را عالی انجام می‌دادم.

مبصر کلاس شدم.وظیفه‌ام این بود که قبل از آمدن آقا معلم شاگرد تنبل‌ها را بیاورم پای تخته و باهاشان کار کنم. معلم‌مان همان آقای ربیعی بود.

شاگردی بود با فامیل احمدی. می‌آوردمش پای تخته هیچ کار نمی‌کرد، هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌داد، همین جور زل می‌زد به آدم. گچ را می‌گرفت دستش و فقط نگاه می‌کرد و من حرص می‌خوردم هر چی می‌گفتم بنویس آب یا بابا فقط نگاه می‌کرد حتی پلک هم نمی‌زد.

یکی دیگه هم بود به اسم کرمی، وقتی می‌خواست بنویسد آنقدر گچ را فشار می‌داد که پودر می‌شد ولی نمی توانست بنویسد. می‌گفتم کرمی بخش کن و بعد بنویس، بخش کردن بلد نبود. تا آخر سال جواب 1+2 را هم نفهمید، علامت ها را نمی‌شناخت، نمی‌فهمید کدام منها و کدام جمع است.

آقای ربیعی برگه ها را هم می‌داد من تصحیح کنم. دو می‌شدند. وقتی نمره‌شان را می‌دیدند می‌گفتند اقا خودتان تصحیح کنید، چون آقای ربیعی دو نمی‌داد پنچ می‌داد و آنها با پنچ خوشحال بودند.

با غلو نیرو می‌رفتیم شبانه و صدیقو بهمان دیکته می‌گفت. تمیز می‌نوشتم، چندبار پاک می‌کردم و با وسواس خرده پاکن‌ها را کنار می‌زدم و باز می‌نوشتم.

نمره‌هایم همیشه بیست بود، یادم نمی‌آید نوزده شده باشم بجز یکبار:

یک روز صبح یکی از پسر دایی‌هایم که مدرسه روزانه می‌رفت با عجله آمد و نفس زنان بدون هیچ مقدمه‌ای خبر داد دیکته نوزده و نیم شده‌ام. می‌گفت که رفته از دفتر گچ بردارد که برگه‌های دیکته آقای ربیعی روی میزش بوده و دیده که من نوزده و نیم گرفته‌ام: (مدرسه از صبح ساعت هشت تا دوازده روزانه بود و از دو تا پنج شبانه و ربیعی طرف صبح و عصر کلاس داشت.)

من را بگو دختر پانزده ساله که آن زمان در آن سن بیشتر دخترها شوهر می‌کردند، آن چنان زدم زیر گریه که انگار دور از جان پدرم طوری شده است. ساعت دو با چشمان پر از اشک رفتم مدرسه، بر عکی همیشه کسی را پای تخته نبردم و شاگرد تنبل ها نفس راحتی کشیدند، چون معلم سخت‌گیری برایشان بودم، ترتر خند‌ه راه انداخته بودند آن سرش ناپیدا .که چی؟ همش شعبون یکبار هم رمضون: همش آنها از نمره نالان بودند و حالا یکبار هم شاگرد زرنگشان.

ربیعی آمد و برعکس همیشه که شور و هیاهویی بر پا بود و بساط یادگیری و علم اندوزی براه، کلاس را شلوغ و خالی از علم دید. همه را با غضب نشاند و وارد کلاس شده و نشده پرسید: (مگر امینی غایب است؟) یکی از بچه‌ها جواب داد: ( نه آقا شنیده دیکته نوزده و نیم شده قهر کرده) ربیعی هم گفت: (برای نمره‌اش قهر کرده بیا اینم بیست) برگه ام را پیدا کرد و نمره‌ام را خط زد و بیست داد، من هم خندان برگه‌ام را گرفتم . اینجوری بود که ربیعی نیش همه اونهایی را که از گریه من خوشحال و جشن گرفته بودند، بست.