قسمت28:  خاطرات مدرسه شبانه 1

 

صدیقو هفت ساله که شد می‌بایست فکری برای مدرسه رفتش می‌کردند. زمانه تغییر کرده بود البته به همین چند سال. دیگر مدرسه رفتن جا افتاده بود و کسی جلوی آن نمی‌ایستاد، به همین خاطر صدیقو بر عکس من، غلو و نیرو توانست به مدرسه برود و دل مرا نیز عجیب هوایی کرد.

صدیقو کلاس سوم رسیده بود که در ده‌شیخ کلاس شبانه هم گذاشتند و این بدین معنی بود که ما هم می‌توانستیم مدرسه برویم و البته آن سخت گیریهایی که در مورد پوشش در طرف روزانه وجود داشت در شبانه وجود نداشت. من دیگر پانزده ساله شده بودم و پوشش حایز اهمیت بود. ولی باز می‌بایست از بابا می‌پرسیدیدیم.

شبی که ‌بایست ننه از بابا می‌پرسید دلهره عجیبی داشتم، اگر مثل هشت سال پیش می‌گفت نه؟

بابا آمد و من فقط نگاهم توی دهن ننه بود که حرف بزند. مثل همیشه از همه چیز صحبت می‌شد جز حرف اصلی کاری.

بالاخره گفت و من نمی‌دانستم چگونه دلی که آنچنان ریخته بود پایین را جمع کنم ننه منتظر جواب بابا نماند و شروع کرد به اصرار کردن، معلوم بود که دلیلی برای مخالفت نمی‌بیند و عاقبت بله را از بابا گرفت و جشن من آغاز شد.