زمستان بود می‌بایست برویم از سر جوی اب بیاوریم. نیرو هم چند وقت بود که تک و توک کارهایی انجام می‌داد. تمام آب خانه یعنی  چه برای مرغ ها و خروس‌ها، چه برای گاو و گوسفندان، چه برای دستشویی  و چه برای خوردن از سر جویی آورده می‌شد که از جلوی خانه‌مان رد می‌شد. نمی‌دانم روزی چند بار می‌بایست مسیر خانه تا جوی را طی کنیم ولی زیاد سخت نبود مگر زمانی که می‌بایست سبوهایی را آب کنیم که گردنشان شکسته بود و از شانس بد ما ننه بیرونشان نمی‌انداخت و برای دست و صورت شستن می‌بایست آب شوند. این کار زمستانها خیلی سخت بود، چون آب به سر و رویمان می‌ریخت و وحشتناک سرما را دو چندان می‌کرد. کاری از دست ما  بر می‌آمد آش کشک خاله‌مان بود. تا قبل از اینکه نیرو وارد کار شود با هر مشقتی بود آنها را به خانه  می‌رساندم و صدایم در نمی‌آمد. تا اینکه نیرو برای اولین بار مجبور شد آنها را در زمستان به خانه ببرد. اولین بار را با غرولند انجام داد ولی بعد نشست و کاری که من مدتها نکرده بودم ، یک تنه انجام داد:

از شب قبل می‌بایست سبو‌ها را در آب جوی بگذاریم تا تازه شوند این کار باعث می شد که صبح آب را بهتر خنک نگه  دارند. شبها جوی  پر می‌شد از سبو. آب این جو برای آبیاری باغها نیز استفاده می شد. آن روز صبح که رفتیم آب بیاوریم نیرو سنگ برداشت و شروع کرد به شکستن سبوهای بی سر و به من گفت که کمکش کنم من هم جیغ و داد می‌کردم که چکار می‌کند ننه پوستمان را می‌کند، ولی او می‌گفت که نگران نباشم، او فکر همه جا را کرده بود .

برگشتیم خانه و او سریع رفت پیش ننه و شروع کرد به گریه کردن. هاج وواج مانده بودم. ننه هم هاج و واج بود.(ننه! آب دارها با بیلهاشون سبوها رو شکستن ما نتونستیم آب بیاریم) ننه که به قول خودمان حسابی جوش کرده بود ، نفس راحتی کشید و گفت : (این که گریه نداره ترسیدم گفتم معلوم چی شده ؟ بدرد بخور نبودن ،به درک )

داشتم به این فکر می‌کردم که چطور تا آن وقت فکری برای آن همه رنج نکرده بودم و چطور نیرو یک شبه خودش را راحت کرده بود!

نیرو را دیدم که از کنارم گذشت در حالی که آنهمه اشک را با پَر چارقدش پاک می کرد! واقعا که خدای از زیر کار در رفتن بود.