تابستان بود . مثل همیشه وقتی بابا آمد ننه به من گفت بروم وهندوانه ای بیاورم . من عاشق این لحظه بودم چون همه دور هم می نشستیم و بابا آن را می برید و به همه یک بروش ( شتری ) می داد. اندازه بروش بر اساس سن بود یعنی بابا از همه بزرگتر و صدیقو از همه کوچکتر . ما همیشه نگاهمان به بروش بابا بود که آخر از همه بریده می شد و خیلی بزرگ بود.ولی مستقیم نگاه نمی کردیم چون ننه دعوایمان می کرد و می گفت بابا دلش نمی گیره بخوره ( دلش نمی آید بخورد ) .

ما با ولع درحالی که آب از لب و لوچه مان می ریخت پی در پی گاز می زدیم.

آنروز هم هندوانه خورده بودیم و ننه گفته بود که پوستهایش را برای گوسفندان خرد کنم. من عاشق صدایی بودم که گوسفندان هنگام خوردن پوستهای هندوانه داشتند. به همین جهت می‌ایستادم و تا تمام پوستها تمام می‌شدند گوش می‌دادم. ولی آین بار نه تنها اصلا نمی‌خواستم بایستم و گوش بدهم بلکه جرات بردن هم نداشتم.

بعضی نرها را ما پرواری پرورش می‌دادیم. علت این بود که آنها پیر شده بودند و دیگر به درد گله نمی‌خوردند، گله نر جوان می‌خواست. آنها جدا نگهداری می‌شدند و غذای جدایی هم داشتند، غذایشان می‌بایست مقوی باشد مثل چغندر خرد شده، جو، بیده و عاقبت فروخته می‌شدند به قصابها. کم پیش می‌آمد برای خودمان سر ببریم.

آن روز می‌بایست پوستها را به پرواری‌ها بدهم ومیان آنها یکی بودکه خیلی درشت هیکل و در چشم من مهیب شده بود. پوستها را در قواره ( ظرف بزرگ و پهن نیکلی ) ریختم و رفتم طرف آغل، تا در را باز کردم و قواره را گذاشتم زمین، قوچ دم در بود من که قصد داشتم به سرعت دور شوم ، نمی‌دانم چطورش شد که سرش را برد زیر بدنم و بلندم کرد، من به چپ یا به قول خودمان چپکی سوار بودم وسر قوچ پشت سرم بود.  اون با سرعت دوید بیرون. حالا من را روی پشتش زیادی می‌دید و می‌خواست من را بیندازد، به همین جهت بالا و پایین می‌پرید و سرش را با قدرت تکان می‌داد، من فقط جیغ می‌زدم و پشمهایش را محکم گرفته بودم و گریه می‌کردم!

ننه، بابا، غلو و عموحسین که خدا را شکر آنجا بود و یک نیروی کمکی به شمار می‌آمد دنبالمان کردند ولی بهش نمی‌رسیدند. طول عمرم همچین پرواری ندیدم! هیچ کس به جز بابا جرات نزدیک شدن به او را نداشت حتی ننه هم زود از کنارش رد می‌شد. شاخهایش آنقدر بلند بود که دوبار پیچ خورده بودند. طوری به آدم نگاه می‌کرد انگار تو همان قصابی هستی که عاقبت جانش را می گیری .

گریه و التماسهایم ادامه داشت تا اینکه تصمیم گرفتند چهار قسمت بشوند و از چهار طرف دوره‌مان کنند. چهار قسمت شدند و بعد به یکباره بطرفش آمدند، خدا را شکر گرفتنش. گریه می‌کردم و نیرو و صدیقو هم همراهم گریه می‌کردند.

از قوچ پیاده شدم و همه باهام مهربان بودند . وای که چه کیفی می داد!

بابا که ما دخترها را خیلی دوست داشت دیگه اون پرواری را نگه نداشت و فروختش و من باز توانستم از صدای خوردن پوست هندوانه گوسفندان لذت ببرم .