وای که از پا افتادم
باشا صبح های خیلی زود بیدار می شد و نماز می خواند و بعد قرآن. یکی از مشکلات من همین بود که می بایست آن وقت صبح بیدار شوم نفت بیاورم، تلمبه بزنم و چراغ تور را روشن کنم تا او بتواند قرآن بخواند. آن موقع این کارها وظیفه ی هر دختر یا زن خانه بود و نمی شد که از مردها انجامش را خواست.
مشکل بعدی من دوشیدن گاو بود. گاو زاییده داشتیم و می بایست شیرش را من بدوشم، من هم قدم نمی رسبد. می نشستم روی تخته سنگی، حلبی می گذاشتم و قابلمه را می گذاشتم رویش و با دستان کوچک مایه هایش را می کشیدم. البته اول باشا گوساله را جلوی مادر می گرفت و گاو لیس می زد و بعد که سینه اش را می انداخت کار من شروع می شد . در کار دوشیدن غلو هم کمکم می کرد که یک بار قابلمه نیفتد یا خودم نیفتم. بعد باشا و غلو میرفتند و گاو و گوساله اش را می چراندند.
دیگه ناهار و شام درست کردن و ظرف شستن و تمیز کردن خانه و آب کردن کُلُو مرغ ها و خرد کردن چغندر و بیده برای گاو و گوسفند ها بماند.
شب هنگام خوشحال از اتمام یک روز پر کار دیگر، باشا یادآوری می کرد: ( ماطو مرغها رو جا کِردی؟ در گوسفندها رو بستی؟ در گاوها رو چی؟) می پرسیدم باشا چرا این قدر می پرسی ، می خندید و می گفت:
بسته خَرَک، هست خَرَک باز خَرَک ، وای خَرَک
می گفتیم باشا یعنی چی ؟ می خندید و برایمان توضیح می داد.
عاقبت بیست روز سختی تمام شد و ننه و بابا آمدند. ننه برام از مشهد بلوز و ژاکت آورد. جنس شان از نخ پلاستیک بود . خیلی خوشکل بودند. روی هم می بایست پوشیده شوند و با پوشیدنشان مثل دخترهای شهری می شدم. این سوغاتی تمام سختی هایی را که کشیده بودم را از بین برد.