ننه و بابا رفته بودند مشهد با اتوبوس. صدیقو و نیرو را هم با خودشان برده بودند. رفت و برگشتشان بیست روز می شد. من و غلو را گذاشته بودند تا مواظب حیوان ها و خانه باشیم. کار من به عنوان زن خانه در آن موقع با سن کمم که بیشتر از دوازده سیزده سال نداشتم خیلی سخت بود چون می بایست تمام کارهایی که ننه بر حسب وظیفه و سن انجام می داد را انجام دهم ، به همین خاطر خیلی سخت بود . باشا آمد کنارمان (ما به پدر بابا می گفتیم باشا) باشا خیلی خوب بود. علم داشت، ملا بود قرآن می خواند و همه کلی بهش احترام می گذاشتند. وقتی بچه بودیم قرآن یادمان می داد. من خوب یاد می گرفتم اما غلو مشکل داشت. مثلا والضالین را نمی توانست بگوید. آن موقع پنج شش سال بیشتر نداشت. کلا توی گفتن بعضی حرف ها گیر می کرد مثلا به عقرب می گفت: عق عق!

باشا صبح های خیلی زود بیدار می شد و نماز می خواند و بعد قرآن. یکی از مشکلات من همین بود که می بایست آن وقت صبح بیدار شوم نفت بیاورم، تلمبه بزنم و چراغ تور را روشن کنم تا او بتواند قرآن بخواند. آن موقع این کارها وظیفه ی هر دختر یا زن خانه بود و نمی شد که از مردها انجامش را خواست.

مشکل بعدی من دوشیدن گاو بود. گاو زاییده داشتیم و می بایست شیرش را من بدوشم، من هم قدم نمی رسبد. می نشستم روی تخته سنگی، حلبی می گذاشتم و قابلمه را می گذاشتم رویش و با دستان کوچک مایه هایش را می کشیدم. البته اول باشا گوساله را جلوی مادر می گرفت و گاو لیس می زد و بعد که سینه اش را می انداخت کار من شروع می شد . در کار دوشیدن غلو هم کمکم می کرد که یک بار قابلمه نیفتد یا خودم نیفتم. بعد باشا و غلو می‌رفتند و گاو و گوساله اش را می چراندند.

دیگه ناهار و شام درست کردن و ظرف شستن و تمیز کردن خانه و آب کردن کُلُو مرغ ها و خرد کردن چغندر و بیده برای گاو و گوسفند ها بماند.

شب هنگام خوشحال از اتمام یک روز پر کار دیگر، باشا یادآوری می کرد: ( ماطو مرغها رو جا کِردی؟ در گوسفندها رو بستی؟ در گاوها رو چی؟) می پرسیدم باشا چرا این قدر می پرسی ، می خندید و می گفت:

بسته خَرَک، هست خَرَک باز خَرَک ، وای خَرَک

می گفتیم باشا یعنی چی ؟ می خندید و برایمان توضیح می داد.

عاقبت بیست روز سختی تمام شد و ننه و بابا آمدند. ننه برام از مشهد بلوز و ژاکت آورد. جنس شان از نخ پلاستیک بود . خیلی خوشکل بودند. روی هم می بایست پوشیده شوند و با پوشیدنشان مثل دخترهای شهری می شدم. این سوغاتی تمام سختی هایی را که کشیده بودم را از بین برد.