پدرم موتور خریده بود و خیلی هم دوستش داشت و بهش می‌رسید. یادم است که یکبار خراب شده بود و بابا ازش سر در نمی‌آورد، کسی هم توی ده کار تعمیراتی نمی‌کرد، پس مجبور بود خودش درست کند. موتور را آورده بود وسط حیاط و آچارهای نویش را هم ریخته بود دورش و اعصاب خرد داشت باهاش کلنجار می‌رفت، ولی کاری را از پیش نمی‌برد. در همین اثنا خروس خانه هم گیر آورده بود و هی می‌رفت کنار بابا و بیخ گوش او شروع می‌کردبه خواندن.صدای نکره‌ای هم داشت. بابا هر بار که می‌خواند به شدت کیشش می‌داد. ولی انگار نه انگار چند دقیقه بعد دوباره می‌آمد سر جای قبلی‌اش، کش و قوسی به سینه‌اش می‌داد و صدایش را از سر می‌داد… قوقولی قوقو. دفعه آخر بابا خیلی شدیدتر بهش برگشت و به اصطلاح نفرینش کرد. مادرم که شاهد این ماجرا بود گفت: ( تو نمی‌تونی موتورتِ درس کنی گناه این بی زبون چیزه؟) نیرو سنی نداشت لااقل نه در حدی که بداند چه حرفی را کجا بزند.

برگشت و نیش خندی زد و پشت بند نفرین بابا گفت: (از دعا گربه سیاه بارون نمی‌باره) این حرف را که زد بابای عصبانی را عصبانی‌تر کرد و از جا بلند شد. بابا افتاد دنبال نیرو که چند تا مشت بزند رویش و جواب حرف نسنجیده‌اش را بدهد. نیرو که هوا را خیلی پس دید دوید و رفت وسط یونجه‌ها نشست! اینکه چرا آنجا؟ اول برایم خیلی سوال بود ولی بعد دیدم که همه یونجه‌ها رشد کرده‌اند و فقط همان قسمتی که او نشسته خالی بود. در عالم خودش فکر کرده بود که چون آنجا بلند نشده و او کسی را نمی‌بیند، دیگران هم او را نخواهند دید. ولی بابا گیرش آورد و چند مشت زد رویش.

بابا ما را هیچ وقت نمی زد به خصوص دختر ها را. حرفش این بود که من بزنم اون نامردی هم که فردا می گیرشان بزند؟ یعنی زدن خودش را انصاف نمی دید. ولی آن روز اوضاع متفاوت بود و نیرو حرف نسنجیده ای زده بود .ولی اطمینان داشتم که بابا محکم نزده است. هر چند که نیرو چون ذاتا خیلی نازک نارنجی بود شلوغش کرد.

بابا برگشت سر کارش ، ولی عصبی تر چون این بار بچه اش را هم زده بود. نیرو گریه سر داده بود که دوباره خروس پیدایش شد و این بار هنوز خوانده و نخوانده بابا آچار دستش را به طرفش پرتاب کرد. خروس نگون بخت سرش به گیج خوردن افتاد و روی زمین کف از دهانش سرازیر شد و مرد.