خروس و بابا و موتور بابا
برگشت و نیش خندی زد و پشت بند نفرین بابا گفت: (از دعا گربه سیاه بارون نمیباره) این حرف را که زد بابای عصبانی را عصبانیتر کرد و از جا بلند شد. بابا افتاد دنبال نیرو که چند تا مشت بزند رویش و جواب حرف نسنجیدهاش را بدهد. نیرو که هوا را خیلی پس دید دوید و رفت وسط یونجهها نشست! اینکه چرا آنجا؟ اول برایم خیلی سوال بود ولی بعد دیدم که همه یونجهها رشد کردهاند و فقط همان قسمتی که او نشسته خالی بود. در عالم خودش فکر کرده بود که چون آنجا بلند نشده و او کسی را نمیبیند، دیگران هم او را نخواهند دید. ولی بابا گیرش آورد و چند مشت زد رویش.
بابا ما را هیچ وقت نمی زد به خصوص دختر ها را. حرفش این بود که من بزنم اون نامردی هم که فردا می گیرشان بزند؟ یعنی زدن خودش را انصاف نمی دید. ولی آن روز اوضاع متفاوت بود و نیرو حرف نسنجیده ای زده بود .ولی اطمینان داشتم که بابا محکم نزده است. هر چند که نیرو چون ذاتا خیلی نازک نارنجی بود شلوغش کرد.
بابا برگشت سر کارش ، ولی عصبی تر چون این بار بچه اش را هم زده بود. نیرو گریه سر داده بود که دوباره خروس پیدایش شد و این بار هنوز خوانده و نخوانده بابا آچار دستش را به طرفش پرتاب کرد. خروس نگون بخت سرش به گیج خوردن افتاد و روی زمین کف از دهانش سرازیر شد و مرد.
