از دست حسینو
رسم بود وقتی دختر و پسری نامزد می شدند تا قبل از عقد وقتی داماد می آمد خانه عروس، عروس برود گوشه ای و قایم شود! زشت بود تا عقد نبسته اند دختر بیاید جلوی داماد !
سکینه هم نامزد داشت و نامزدش همسن و سال حسینو بود. شبها میآمد خانه آنها و شام را که میخورد زود نمیرفت، مینشستند با حسینو تا دیر وقت گرم صحبت میشدند.
سکینو و نامزدش - اصغرو - محرم هم نبودند به اصطلاح کفش پا کرده همدیگه بودند یعنی توی یک روز خاص خانواده داماد آمده بودند یک جفت کفش نو گذاشته بودند جلوی عروس و او پوشیده بود.
سکینو موقع آمدن اصغرو طبق رسم و رسومات، انگار که جن دیده باشد میدوید و میرفت توی انبار کولک که نزدیک طویله گاوها بود. ما هم میرفتیم کنارش مینشستیم. خورجینی را زیر پایمان پهن میکردیم و مینشستیم قصه تعریف میکردیم، یک قل دو قل که بهش شن شیتو میگفتیم بازی میکردیم. ما بچهها میتوانستیم برویم و کنارشان بنشینیم ولی این کار چیز جذابی لااقل برای من نداشت. با سکینو بودن بیشتر خوش میگذشت.
خیلی طول روز خسته میشدم و شبها نمیتوانستم بیدار بمانم تا اصغرو برود، بهمین جهت همانجا خواب میرفتم و خیلی از اوقات هم بدون شام. وقتی او میرفت بیدارم میکردند که شام بخورم. اما من خیلی خسته و خواب آلود بودم و اصلا نمیفهمیدم که چی میخورم و چه جوری میخورم.
یک روز صبح سکینو توی کارگاه با خنده برای همه تعریف کرد که شب گذشته از بس گیج خواب بودم بجای اینکه دستم راببرم توی کاسه و غذا بردارم بخورم دستم را میزدم توی خاکسترهای اجاق کنار کاسه ومیبردم توی دهنم و اصلا هم نمیفهمیدم که دارم خاکستر میخورم! تا اینکه عمو فهمیده و دستم را گرفته و زیر لب حسینو را نفرین کرده است.
دردسرهای زیاد بیدار ماندنهای زیاد حسینو و اصغر به همین جا ختم نشد.
یک روز که مثل همیشه توی انبار خواب رفته بودم و همانجا بیدار شده بودم، تا آمدم بلند شوم سرم بدجوری گیج رفت و خوردم زمین. بچهها فهمیدند و رفتند خالی را آوردند. خالی لباسم را بالا زد و دید که تین (کک ) تمام بدنم را در طول شب بقول خودمان کنده است. خودم هم وقتی بدنم را دیدم خیلی ترسیدم جایی از بدنم سالم نمانده بود، تکهتکه قرمز زده بود بیرون. خالی خیلی جوش کرده بود گفت که تینی شدهام، تین خطرناک بود و آدم را سمی میکرد.
خالی سریع شروع به دوا و درمان کرد، شربت آبلیمو داد و بدنم را شست و کارهای دیگر. وقتی حسینو آمد خانه خون خون عمو کل رمضون را میخورد، شروع کرد باهاش دعوا کردن: (اَز صبح تا شب میری علافی، شبا هم با اصغرو میگی و میخندی نمیگی این بچها خستن) لباسامو زد بالا و گفت: ( نگاه کن این بچه دیشب تینی شده تو انبار خوابیده . تو و اونم هِر هِر و کِر کِر کِردن) عمو حسینو را منع کرد که با اصغرو بیدار بماند و حسینو هم دیگر این کار را ادامه نداد.
