خواب و بیدار
شبها همه روی پشت بام میخوابیدیم. عمو کل رمضون تنها کسی بود که روی تخت میخوابید. من، سکینو و معصومو کنار هم توی یک رختخواب میخوابیدیم. علو و ممدو که دو تا پسر دیگه خالِی بودندو سن و سال زیادی نداشتند نیز کنار هم بودند. خالی هم با طیبو که سه سال پیش به دنیا آمده بود با هم. ولی حسینو چون بزرگ بود تنها میخوابید.
شبها تا دیر وقت همش حرف میزدیم، نمیدانم اینهمه حرف از کجا میآوردیم.
خالی برایمان از ستارهها میگفت. کهکشان راه شیری را نشان میداد و میگفت که کاهکشون فلک داره کاهها را میکشه.
هفت ستاره با هم بودند، چهارتایشان دور هم و سه تایشان بدنبال آن[1].خالٌی میگفت که اینها مادرشان مرده، چهار تا برادر از جلو او را میبرن و سه تا خواهر هم از عقب گریه میکنند و میروند.
وقتی که ستاره دنباله داری رد میشد خالی میگفت که هر کس توی آسمان ستارهای دارد وقتی میمیرد ستارهاش هم باهاش میسوزد. ما غصه میخوردیم که آیا اون آدم که بوده است.
عمو برای اینکه ما برای نماز بیدار شویم صدای رادیو را زیاد میکرد. شیر خدا میخواند . طیبوهم خودش را روی آن کش و قوس میداد و به اصطلاح خودش میرقصید. من را بیدار میکرد که بازش کنم تا بهتر بتواند برقصد ولی من خواب شیرین دم صبح را نمیخواستم از دست بدهم به همین جهت به روی خودم نمیآوردم. وقتی از من ناامید میشد میگفت: (کل رمضون بیا منو واکن طیبو میخواد برقصه) عمو هم زیاد محلش نمی داد .آخرش خالی می آمد و می بردش.
من در همین تابستانها بود که نان پختن را یاد گرفتم. ننه نمیگذاشت وقت نان پختن کمکش کنم میگفت بلد نیستی، نانها را میتُرانی[2]. ولی من خیلی علاقه داشتم که یاد بگیرم و خالی این جرات را به من داد.
تنور آنها روی حیاط بود و توی هال خانه که سالون میگفتیم خمیر میکردند و چانه میگرفتند. سکینو تِنِک ( پهن ) میکرد و روی لِپرو[3] میگذاشت و میداد به من و من هم میبردم برای خالی روی حیاط که بزند به تنور. اولین باری که خالی گفت خودت بزن به تنور خیلی ترسیدم گفتم که نمی تونم میتُرد اما او اصرار داشت و میگفت: ( بزن و برو ماطو نترس) پایین تنور قدم نمیرسید ولی از همه مهمتر دستم میسوخت. از همان اول تنور زدم.
خالی خیلی تشویقم میکرد: (آفرین ماطو! ماشالا ماطو! بچه ها بیاین ماطو نون پخت) همه اینها باعث پیشرفت من شد و بعدا ننه وقتی دید واقعا بلد شدم دیگه به من اجازه کمک کردن میداد