حسینا می نشست و من می نشستم

قسمت 20 : حسینا می نشست و من می نشستم !
هر وقت که گلیم بافته میشد، آش میپختیم یا شولی[1] همان گلیم را میانداختیم زیر درخت باغ. حسینو تاب میبست و رویش بالشت میگذاشت او حدود بیست سال داشت و با ما قاطی نمیشد فقط اوامر خالِی را اجرا میکرد با دخترهای دیگر تاب و آش می خوردیم. چه لحظاتی زیبایی! لحظات واقعا به خاطر ماندنی.
*****
آب ممد آباد شور بود، از حسین آباد می بایست آب بیاوریم. آب شیرین را برای چایی و خوردن می خواستیم خورجین های بزرگی روی خر می گذاشتیم و کوزه های بزرگی که بهشان شِدو می گفتیم را در آن ها قرار می دادیم. در هر طرف دو تا جا می دادیم. سکینو سردسته میشد و افسار خر را میگرفت و من و بچههای خالِی هم سوار میرفتیم. حدود دو کیلومتر راه بود که یک ساعت و نیمی میشد.
هوای خنکی راه میافتادیم که زیاد گرما نکشیم. دم غروب یا صبح زود.
داخل خود روستا نمیشدیم، همان سرقنات با هم کوزهها را پیاده و آب میکردم بعد سکینو آنها را توی خورجین میگذاشت.
توی راه همش صحرا بود:کولک، گندم، و … سکینو دو بیتو میخواند:
دو تا کفتر بودیم به سقف سالون غذای هر دوتامون مغز بادوم
الهی خیر نبینه مرد صیاد که زد تیری به بال هر دوتامون
یا دو بیتیهایی در مورد حسینا _ عاشقی نمیدانم اهل کجا ؟_
حسینا میدوید و من میدویدم حسینا مینشست و من میرسیدیم
دو تا خال سیاه روی لبش بود اگر او میفروخت من میخریدم
خوش آمد که صفا آورده یارم قدم بر چشم آورده یارم
شنیده بولش(عشقش) بیمار عشق است دوا بر درد ما آورده یارم
اوایل او میخواند و ما فقط میشنیدیم ولی بعد ما هم یاد گرفته بودیم و نوبت به نوبت میخواندیم. در جادهای صاف نشده و خاکی که هیچ کس به جز ما نبود، صداهای نخراشیدهامان را سر میدادیم و گاهی نیز کش و قوسی به آن میدادیم. خود سکینو چون زیاد خوانده بود، از همه ما بهتر میخواند.
ما بچهها با این اشعار فال هم میگرفتیم. اینطوری که همه دور هم مینشستیم. یک مشت سنگ کوچک که خودمان به آنها شقل میگفتیم، خود صاحب فال برمیداشت و ما یک به یک عنوان دو بیتیها را میگفتیم و با هر عنوان یک شقل میافتاد زمین، دوبیتیها خیلی زیاد بودند به همین جهت زود تمام نمیشدند آخرین شقل با هر عنوانی که میافتاد کامل خوانده میشد و بر اساس اینکه شاد بود یا غمگین صاحب فال میفهمید که چگونه به مقصودش خواهد رسید.
چهارشنبههای آخر سال هم کاری مثل این انجام میدادیم بعد از این که از روی بوتههای آتش میپریدیم همه زن و بچهها دور هم مینشستند و به اصطلاح ماردارو بازی میکردیم به این گونه هر کس میخواست فالش گرفته شود هر چیز کوچکی میانداخت توی قوطی. چیزهایی مثل دکمه، یک تکه سنگ مشخص و … این جنس مشخصه آن فرد بود. بچهای را مینشاندند سر قوطی و بدون اینکه ببیند چیزی بر میداشت ولی بیرون نمیآورد و همانطور نگه میداشت. برای هر دفعه دست بردن در قوطی یک نفر شعر میخواند. بعد میگفتیم جنس را بیاورد بیرون. آن وقت آن شعر میشد جواب آن فرد.