قسمت 19 : گلی به جمال ممدآباد

 

ممدآباد فقط آب آرتو و قُوَتو نبود، هرچند که فقط همین دو قلم کافی بود که آدم را در تمام تابستانها به آنجا پرواز دهد.

دم غروب که خسته می‌شدیم خالِی می‌گفت: (برین  حیاط رو آب بپاشین شلخته شه) شلخته اینجوری بود که ابنقدر آب می‌پاشیدند که خاک تخته شود چون خانه‌ها خاکی بودند. اگر می‌گفتند گلاب پاشو یعنی فقط خاک را تر کنند. زمین را شلخته می‌کردیم که دسته جمعی بازی کنیم. یکی از بازی‌ها مورد علاقه ما اِشکست بازی بود. دو گروه می‌شدیم،یکی از گروه  مقابل با دست می‌زد روی یکی از اعضای گروه ما و می‌بایست او را بگیریم البته قبل از خروج او از زمین. اگر می گرفتیم که یکی از گروه آنها کم می‌شد و اگر نمی‌توانستیم یکی از گروه ما بیرون می‌رفت. حسینو می شد سردسته، بازی نمی‌کرد فقط از دور فرمان می‌داد یکجور مربی بود.

بازی بعدی که آنموقع انجام می‌دادیم تیر قِلو بازی بود. ما با سنگ بازی می‌کردیم. هر کس چهار تا سنگ داشت که با آنها سنگهای بقیه را می‌زد، سنگ هر جا می‌ایستاد نفر بعد می‌بایست از همانجا سنگش را بزند پدرانمان نیز این بازی را شبها وقتی از سر کار برمی‌گشتند، داشتند البته با گردو. هر کس گردو آن یکی را می‌زد گردو مال خودش می‌شد. یادم هست وقتی بچه تر بودم پدرم وقت بازی به من می‌گفت که بروم کنارش بنشینم، چون یک دامن پر چین می‌پوشیدم که وقتی می‌نشستم خیلی بزرگ می‌شد پدرم همه را می‌برد، بیشتر گردو ها مال او می‌شدند. به من می‌گفت بنشینم تا گردوهایش را جمع کند آخر بازی همه مردها فقط با چند تا گردو توی جیبشان خانه می‌رفتند ولی پدر من با یک دامن پر از گردو، وای که چقدر من به پدرم افتخار می‌کردم.