بازگشت به ممد آباد
قسمت ۱۸ : بازگشت به ممد آباد
از تابستان همان سال ننه فرستادم ممدآباد تا پیش سکینو خاله فاطمه گلیم بافی یاد بگیریم و از آن به بعد تابستان در ممدآباد بودن برایم شد یک دنیا زیبایی و خاطره. سکینه استاد گلیم بافی بود و تمام دخترهای ده میآمدند پیشش .
هفته اول گلیم بافی سخت بود و من هر روز گریه میکردم علتش هم این بود که بچههای دیگر که زودتر از من آمده بودند خیلی چیزها بلد بودند ولی وقتی من وارد شدم تازه کار بودم. نخها را آرام با دستم میگرفتم و نمیتوانستم مثل آنها فرز بگیرم و نخ را بگذرانم، یکیشان بود از همه بیشتر اذیتم میکرد تا دست به نخها میگرفتم میگفت: (عقرب کندش، عقرب کندش) و من گریه کنان میرفتم پیش خاله و میگفتم میخواهم بروم خانهمان. خاله میآمد و دعوایشان میکرد و میگفت: ( صبر کنین! اَز همتون بیتَر[1] میشه) و شدم یک هفته گذشت و من همه چیز را یاد گرفتم و نقشه میخواندم. وقتی سکینو میرفت نان بپزد یا سبزی ببرد من بالا سر شاگردها بودم. بعد از یک هفته خاطرات شیرین من شروع میشد:
یکی از زیباترین خاطره های من خوردن" آب آرتو"های سکینو بود. ما به آرد می گفتیم "آرت " آب و آرد از مواد اصلی این غذا بود.
سه روز در هفته صبحها با صدای تلمبه زدن او بیدار میشدیم. روی چراغ فریموس غذا درست میکردند می بایست تلمبه بزنند تا روشن شود و این صدا برایمان دلنوازترین صدا بود.
روغن گوسفند میریخت با پیاز تفت میداد و آرد میریخت، آنقدر تفت میداد تا قهوهای پررنگ بشودبعد آب میریخت و در آخر تلف2 اضافه میکرد. نمیدانم چکار میکرد ولی فوق العاده خوش مزه میشد، انقدر که سریع لحاف را کنار میزدیم به طرف جوی وسط خانه میدویدیم و دست و صورتمان را میشستیم، گاهی اوقات هم در پایاب جلوی خانه میشستیم. سهم ما بچهها را توی یک تقار ( ظرف سفالی بزرگ ) میریختند. همهمان دورش مینشستیم و با دست میخوردیم. خاله، عمو، سکینو و حسینو چون بزرگ بودند جدا میخوردند. تقارها سفال بود بدون هیچ طرحی اما ما خوشمزه ترین غذاها را تویشان میخوردیم.
ما چراغ فرموس نداشتیم بجایش خواراک پزی بود. ارباب ها چراغ سه شعله داشتند، غذا سریع رویش نمیپخت به همین جهت غذاهایی که میخواستند ملایم پخته شود را باهاش درست میکردند.
ظهرها که هوا گرم میشد خاله میگفت بچهها بروید قُوتُو 3بخورید. ما هم خوشحال با تمام بچهها میرفتیم توی پایاب. پایاب همان قنات بود که یک عالمه پله می خورد تا به آن برسیم و چون توی اعماق زمین ساخته می شد تاریک بود.
خانه خاله از بقیه خانه ها دورتر بود بهمین جهت تنها کسانی که از آن استفاده میکردند خودشان بودند. ما هم با خیال راحت میرفتیم توی آب. اما شیطونی میکردیم. آب پایاب به آب چاههای دیگر وصل میشد و ما راه میافتادیم و از پایاب خودمان دور میشدیم. دستهای همدیگر را میگرفتیم. تا زیر چانهمان آب میآمد. برای اینکه کسی از کارمان خبردار نشود یکی را کشیک میگذاشتیم.
جاهایی که آب کمتر بود همه خودمان را به ضرب پرت میکردیم توی آب این صدا از داخل سالن خانه خاله شنیده میشد .یکبار عمو و حسینو که آن موقع حدود بیست سال داشت توی سالن صدا را شنیده بودند خاله به آنها گفته بود که بچهها دارند آب بازی میکنند. حسینو هم گفته بود که آنجا مار دارد نباید بروند و برای اینکه مارا بترساند دور از چشم همه وقتی که ما در کارگاه بودیم رفته و چوبی را با پارچه سفید و سیاه پوشانده بود و در قسمت روشن مسیر ما گذاشته بود که خوب متوجهاش بشویم و جرات رفتن نداشته باشیم. خود پایاب و چاههای متصل به آن همگی تاریک بودند فقط قسمتی وجود داشت که نور کمی به داخل میتابید.
آن روز ظهر طبق معمول رفتیم توی پایاب. مسیر همیشگی را طی کردیم که یکمرتبه ماطو دختر کل حسن مار حسینو را دید و جیغ کشید. طاهرو از همه ما بزرگتر بود و سریع متوجه غیر واقعی بودن آن شد: ( این کار حسینو هست می خواسته ما رو بترسونه. بیاین بریم) اما ما ترسیده بودیم اولین نفر ماطو برگشت و ما هم پشت سرش. هر چی طاهرو گفت گوش ندادیم. او هم تنها شد و برگشت و ما هم از آن به بعد بقول معروف به جاهای ممنوعه نرفتیم.
ممدآباد فقط آب آرتو و قُوَتو نبود، هرچی که فقط همین دو قلم کافی بود که آدم را در تمام تابستانها به آنجا پرواز دهد.
