قسمت 17 :  من و غلو پسر ارباب را کتک جانانه ای زدیم!

عمو حسین از ده خودشان آمده بود ده شیخ. او هم مثل ما زیم بود، اربابش او را از کار برکنار کرده بود. او هم آمد و روی قنات زمین خرید و داشت خانه می ساخت.

یکروز صبح بابا، من و غلو و نرگسو عمو حسین را فرستاد سر صحرا یونجه. یونجه می چیدیم و خشک می کردیم و با ارباب نصف می کردیم. به یونجه خشک شده می گفتیم بیده، برای گاو و گوسفندان نگه داری می کردیم.

قبل از طلوع خورشید راه افتادیم، بابا گفته بود تا ظهر یک کرت کامل را ببریم. یک کرت خیلی زیاد بود . ناهارمان را برداشته بودیم و یک کوزه هم پر از آب همراهمان بود. هوا گرم و آب خیلی حیاتی بود. اطراف آبادی نبود و با خانه فاصله زیاد داشتیم.

شروع کردیم با داس بریدن . من دوازده ساله بودم و غلو چهارده ساله .  نرگسو از ما بزرگ تر و هیجده سال داشت. یونجه ها را همان جا خشک می کردیم می بایست طور خاصی پخش شوند که من و غلو بلد نبودیم به همین جهت ما می بریدیم و نرگسو پهن می کرد.

آفتاب زده بود که صدای پسر ارباب شنیدیم با دوستش با دوچرخه آمده بود .پیاده شد و بطرفمان آمد .دوستش جلو نیامد. پرسید که آب همراهمان هست یا نه. کوزه را گذاشته بودیم توی جو که خنک بماند. نشانش دادیم و رفت. بچه زیاد اهلی نبود آب خورد و بعد تا ما بجنبیم کوزه آب را از ریگ جو پر کرد. نرگسو دوید و خودش را سریع رساند به او با پا محکم زد به پایش و انداختش روی زمین. من و غلو هم دویدیم. غلو روی سینه اش نشست و موهایش را می کشید و توی سرش می زد، من هم ریگ توی دهنش می ریختم و می گفتم (کوزه مارا ریگ می کنی حالا بیا بخور) نرگسو هم پِنجرو(نیشکون )می‌کند.

نرگسو گفت: (ما باید تا ظهر توی این گرما بمونیم چکار کنیم؟ حالا که این کار را کِردی ما هم تشنه مون شد می ریم پسته می چینیم و می خوریم) باغ پسته شان همانجا بود نرگسو دوید و رفت چند مشت چید و آمد ریخت جلویش، چاله ای کند و شروع کرد به خوردن پسر ارباب بلند شد و گریه کنان راه افتاد . تهدید کرد که به پدرش می گوید.

کارمان تمام شده بود به طرف خانه راه افتادیم به محض رسیدن به خانه همه چیز را به بابا تعریف کردیم. هنوز زیاد از آمدن ما نگذشته بود که صدای ارباب آمد.(آ ممد! آ[1] ممد!) همیشه بابا را اینطور صدا می زد. در تمام خانه ها باز بود و کسی در نمی زد، با صدا ورودشان را اعلام می کردند. از همان دم در شروع کرد(می دونی  ماطو و غلو با یکی دیگه چه بسر رضو آوردن؟) نگذاشت بابا جواب بدهد: (گرفتنش تا می تونستن زدنش)

-         ارباب اول شما بفهمین او چکار کِرده بعدش تصمیم بگیرن)

بابا من و غلو را خبر کرد، نرگسو هم خانه شان بود. آمدیم و هم چیز را به گردن گرفتیم و کل ماجرا را بی کم و کاست تعریف کردیم. گفتم من ریگ توی حلقش ریختم و غلو هم موهایش را کشیده! ارباب هم گفت رضو همه چیز را تعریف نکرده و از کار خودش حرفی نزده است. چاییش را خورد و بلند شد و رفت. ما در این ماجرا تقصیری نداشتیم،رضو هم می دانست که در بیابان آب پیدا نمی شود و مجبور هستیم تا ظهر بمانیم. پس حقش بود که کتک جانانه ای بخورد!



[1] آقا