قسمت 16 : عروس و ماتیک قرمزش

 

نیمه شعبان بود، روز شادی زایدالوصف ما بچه ها و البته بزرگترها، اما باید قبول کرد به بزرگترها به اندازه ما خوش نمی گذشت!

بعد از نماز مغرب و عشا راه افتادیم، کل ده! حدود نیم ساعت توی راه بودیم، برم آباد مراسم بود بهش می گفتند چراغونی. یک چهارراه را می بستند، سکو می گذاشتند توی پیاده رو و مردم توی خیابان می ایستادند. شلوغ می شد کلی آدم می آمد.

رسیدیم. همه ایستاده بودند که نمایش شروع شود. من هم بی صبرانه ایستاده بودم، می دانستم مراسم قشنگی دارند، به قول خودمان کله می کشیدم تا همه چیز را ببینم.

عاقبت شروع شد، مردم دست می زدند و دو تا مرد یا بقول خودمان مرتکه رفتند روی سکو، سر یکیشان چادر بود که مردم به محض دیدنش زدند زیر خنده، مرد کثیفی  شانه و قیچی به دست رفت و کنار صندلی که از قبل گذاشته بودند ایستاد. پیرزال آمد و روی صندلی نشست، آخ و ناله می کرد و هی می گفت: ( آخ دندونم! آخ دندونم...)

-         ها پیرزال بگو چی شد؟

-         (دوشتم[1] فالوده می خوردم دندونم یهو گفت تَق.. شکست) این را که گفت مردم دوباره زدند زیر خنده. آرایشگر گاز انبر برداشت و به همه نشان داد گذاشت توی دهان پیرزن و سریع از زیر چادرش یک دندان خیلی بزرگ که فکر کنم دندان اسب بود کشید بیرون، پیرزن جیغی کشید و مردبا خنده رو به جمعیت گفت: (ببینید این زنکه چه دندونی داشت؟!)

مردم هو می کشیدند  و می خندیدند.

پیرزن رفت و یک مرد دیگر آمد بالا البته با بزش جمعیت باز خندیدند.

-         ( بزم سرما بدی خورده از دماغش اب میاید)

-         (بیا این دوا سرماخوردگی دم کن بِهش بده) جمعیت از تجویز او باز به خنده افتاد.

آن مرد هم رفت و نفر بعدی آمد، می لنگید و به زحمت خودش را به صندلی رساند.

-         لنگم اَز دیشب امانم رو بریده درد میکنه

-         (الان درسش می کنم) پای مرد را گرفت و از زیر پارچه ای که همان جا گذاشته بودند یک استخوان دراز که فکر کنم باز برای یک اسب بود کشید بیرون جمعیت هو کشید و بلند خندید، واقعا استخوان درازی بود!

-         (هرچی می کشیدی از دست این استخوان بود حالا برو که راحت شدی) مرد این دفعه خزید و رفت از سکو پایین.

نمایش تمام شد مردم حسابی دست زدند. گروهی آمدند بالا و نی می زدند و محلی می خواندند بعد شروع کردند به پذیرایی. شربت و نان کشمشی دادند.

صبح روز بعد آفتاب نزده رفتیم ممدآباد، عروسی علی کل حسین بود. عروسی خیلی خوب بود آبگوشت با برنج خوردیم، میوه، شیرینی، شربت. عروس را دیدیم که بزک کرده بود.

بیبلو و نیرو حسن هم آمده بودند. عروس با خواهرهایش و خواهرهای داماد تو پستو بود. مشاته هم بود: مشاته زنی بود که بند می انداخت و در این جور مراسم عروس را بزک می کرد البته نزدیکانی که ازدواج کرده بودند هم کمی بزک می کردند. ما مشاته را تقریبا ماهی یک بار می دیدیم. مادرهایمان صدایش می زدند و با هم می‌رفتند توی یک اتاق و حدود نیم ساعت بعد بیرون می آمدند. از آمدن مشاته خوشحال می شدیم چون مادرمان خوشکل می شد، مادرمان سرخ می آمد بیرون و بعد از ساعتی خیلی خوشکل می شد، زیر چشمی نگاهش می کردیم جرات نداشتیم سیخ نگاهش کنیم.

ما بچه ها عاشق دیدن بند انداختن و بزک بودیم ولی کسی اجازه ورود نمی داد به همین جهت می‌رفتیم و از شکاف در نگاه می کردیم: عروس کل حسین روی تشک نشسته بود با یک لباس مخمل قرمز که رسم بود همه عروس ها به تن می کردند و مشاته رویش خم بود، داشت ماتیک می مالید.

(هی بچه ها داره ماتیک می ماله، سرخاب می کنه) سریع رفتم کنار که اونها هم ببینند. عاشق ماتیک سرخی بودیم که روی لب عروس ها می مالیدند که با همین ماتیک هم خوشکل می شدند. یکمرتبه در باز شد و خواهر داماد آمد بیرون: (چکار می کنن حیا هم خوب چیزیه، چشم دریده ها) فرار کردیم ولی دوباره برگشتیم. روی حیاط دایره می زدند و داماد را کت و شلوار می پوشیدند، مردها و پیرزن ها هم دستمال بازی می کردند، بقیه هم دست می زدند.

عاقبت عقد بسته شد و آب چل هم ریخته شد: آب چل اینجوری بود که بعد از عقد چهل مشت آب بر می داشتند و با آن عروس را غسل می دادند.

موقع بردن عروس به خانه شوهر رسم بود که عروس چارچوب خانه پدر را ماچ کند، دست پدرش را هم ببوسد و اشک ریزان میبردنش بیرون. اگر راه دور بود اسبی را کلارک می بستند و قالی رویش پهن می کردند و سوار بر اسب می بردنش. اگر که نزدیک هم بود پیاده می‌رفتند.

راه نزدیک بود، دو طرف عروس را گرفتند و عروس کلوتو کرده بود. مردها جلوی عروس چوب بازی می کردند و می گفتند: (هی شاباش!) یعنی شاباش بریزید و پدر داماد ده شاهی می پاشید و ما بچه ها از بین دست و پا جمعشان می کردیم. یک نفر هم جلوی عروس و داماد آینه گرفته بود.

وقتی به خانه داماد رسیدیم، داماد چادر از روی سر عروس برداشت. رسمی وجود داشت که به محض برداشتن چادر، هر کدام از عروس و داماد که زودتر با پا روی پای اون یکی رفت سر همسرش زبان دارد. علی پسر کل حسین آنچنان با شتاب روی پای عروس رفت که همه به خنده افتادند. یادم نمیاید که هیچ وقت عروس روی پای داماد رفته باشد.

مادر داماد و خواهران او می رقصیدند و نقل می پاشیدند و شولوتو[2] می کشیدند. اصلا درست نبود که اقوام عروس از این کارها بکنند بخصوص اقوام نزدیک. خواهران و مادر عروس می بایست ناراحت و غمگین باشند. عروس خودش هم می بایست ناراحت باشد. نمی دانستم واقعا ناراحتند یا خودشان را اینجور نشان می دادند ؟ می بایست تا عروس شدن خودم صبر می کردم.



[1] داشتم

[2] کِر کشیدن