شوفرها چادر را بردند
قسمت ۱۴ چادر را شوفرها بردند
من،شکرو، غلو و حسینو که برادر شکرو بود، گوسفندان را برده بودیم چرا، گوسفندان تازه زایمان کرده بودند و برههایشان هم همراهشان بود. شلغم برداشته بودیم، آتشی به پا کردیم و آنها را زیر آتشها گذاشتیم به اصطلاح میخواستیم خُلو کنیم. غلو و حسینو رفته بودند دورتر از ما نشسته بودند، ما هم میخواستیم برویم کنارشان، اگه میرفتیم احتمال خاموش شدن آتش وجود داشت.
شکرو تازه چادر چیت خریده بود و حسابی خوشحال بود، آنموقع کمتر کسی برای دختر بچه چادر میخرید، چیت هم تازه مد شده بود. کلی فکر کردیم و بعد تصمیم گرفتیم چند تا سنگ اطراف آتش بگذاریم و چادر را روی آنها بگذاریم تا آتشها خاموش نشوند. رفتیم کنار برادرهایمان. برهها خواب میرفتند میبایست تکانشان بدهیم و بیدارشان کنیم تا بروند شیر بخورند تا سینه مادرهایشان پایین بیاید تا ما بتوانیم شیرشان را بدوشیم. مشغول کار بودیم که یاد شلغمها افتادیم، با هم رفتیم سراغشان. اما چادر نبود شکرو خیلی جوش کرد، دلداریش دادیم که حتما باد برده است. شروع کردیم گشتن اما نبود که نبود اطراف را زیر و رو کردیم اما هیچ خبری نبود بدبختی بادی هم نیامده بود که بگوییم باد بلندش کرده است، شکرو گریه میکرد خیلی چادر را دوست داشت از همه بدتر نمیدانست چطوری به مادرش بگوید.
غلو و حسینو گفتند: (باد که نیومده اگه هم اومده باشه اوقه[1] تند نبوده، چادِره شوفرا بردن)
تازه ماشین سنگین اومده بود و چون خطرناک بود پدر و مادرمان برای اینکه به ماشینها و البته آدمهای غریبه نزدیک نشویم ما را از شوفرها ترسانده بودند که شوفرها آدمهای خطرناکی هستند و بچهها را میدزدند و میبرند و بالای یک آتش بزرگ میبندند و با جوالدوز[2] تندتند سوراخشان میکنند و بدین ترتیب روغنشان را میگیرند و میفروشند ما از این داستان ترسناک به اندازه کافی ترسیده بودیم و حسابی از این ماشینها و رانندگانشان فرار میکردیم. آنروز که چادر پیدا نشد فهمیدیم کار همانهاست و میخواهند ما را اذیت کنند. با آمدن اسم شوفرها یکمرتبه آنقدر ترسیدیم که پسر و دختر پا به فرار گذاشتیم. دویدیم طرف خانههایمان و پدر و مادرمان را پیدا کردیم و تمام داستان را با آب و تاب تعریف کردیم که بکمرتبه همه زدند زیر خنده! دهنمان باز مانده بود و نمیدانستیم علت چیست. (یعنی نفهمیدن که چادر روی آتش میسوزه؟ دنبالشم گشتین؟!) کمی ساکت شدیم و بعد با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم ولی نخندیدیم واقعا کم عقلی کرده بودیم.
