قسمت ۱۳       حسرت مدرسه

صبح شد. صبحی که هرگز نمی‌خواستم برسد ولی رسید! و چه دردناک بود! مثل همیشه رفتم از سر قنات که زیاد از خانه‌مان فاصله نداشت آب آوردم، روزهای قبل بازی می‌کردم و می‌رفتم بخصوص اگر با غلو بودیم غلو می پرید توی آب و می‌خواست ماهی بگیرد یک وقتهایی هم می‌گرفت ماهی های ریز و خاکستری. آن روز ندویدم، نخندیدم، سبوها را آب کردم ،کلو مرغا را هم پر کردم ،آفتابه هم آب شد. بعد شانس آوردم صدیقو گریه کرد دویدم و بغلش کردم. وقت رفتن بچه‌ها به مدرسه بود. دم در خانه ایستادم. شکرو، بورو، طلو و خیلی‌های دیگر دیروز رفته بودند شهر و لباس، کفش و کیف خریده بودند ،داشتند می‌رفتند. رفته بودند حمام و موهایشان را کوتاه کرده بودند. شانه زده و تل زده با کلی تغییر .نگاهم نکردند. همه ده فهمیده بودند که بابا نگذاشته برویم مدرسه. نیاز به سئوال پرسیدن نبود. راه خودشان را می‌رفتند چقدر بی وفا بودند شاید هم با وفا که نمی‌خواستند با توجه به من دلم را بیشتر بشکنند. بی صدا گریه می‌کردم کاش من هم بین آنها بودم.

یک ماه گذشته بود و دوستانم می توانستند چیزهایی بنویسند و بخوانند یکبار دفتر شکرو را دستم گرفتم و با حسرت گفتم (می‌شه یه روزی منم بتونم بفهمم اینجا چی نوشته؟) گفت:( ها چطور نمی شه؟) ذوق کردم و گفتم:( راست می‌گی؟کی؟) پوز خند زد و گفت:(هر وقت من پسری شدم) زدم زیر گریه، دویدم طرف خانه‌مان، ننه را پیدا کردم. گفتم شکرو چی گفته است. ننه دلداریم داد و گفت که دلش روشنه که آن روز می‌رسد.

پدر و مادر خیلی از دخترهای مدرسه‌ای آخرش نتوانستند سر بی روسری دخترشان را تاب بیاورند وآنها را از مدرسه گرفتند از جمله شکرو و بورو، اما طلو مدرسه می‌رفت.