من به مدرسه نخواهم رفت
شماره 12 من به مدرسه نخواهم رفت
آن شب بابا اعصابش خرد بود سر آب با یکی از زیم ها بحثش شده بود. دیگه ننه نتوانست از ماجرای جوادآقا و مدرسه حرفی بزند. جوادآقا گفته بود ساعت هفت و نیم مدرسه باشیم. خانهای کرایه کرده بود برای شروع و میگفت اگر خوب استقبال بشه دولت یک مدرسه خوب خواهد ساخت.
خواب نمیرفتم هی از این دنده به آن دنده میشدم. من و غلو نیرو زیر یک لحاف میخوابیدیم نیرو کنار من بود و غلو آن طرف لحاف .پاهامون به هم میخورد. لحافها کهنه بودند یک وقتی میرسید که سوراخ میشدند وسوراخ انقدر پا میخورد که سرمان توش میرفت. غلو از تکانهای من بیدارشد و دعوا کرد او مثل من خوشحال نبود شنیده بود توی مدرسه فلک میکنند ولی من نمیترسیدم چون آنقدر شاگرد خوبی می شدم که جوادآقا هی تعریفم را به بابا و ننه و تمام ده می کرد.
بالاخره صبح شد. با همان لباسها رفتیم، بدون کفش! به صفمان کردند. بچههای دوم و سومی هم از اطراف که قبلا به شهر میرفتند آمده بودند آنها فرم داشتند، یک سارافون سورمهای با لباس سفید و شلوار سورمهای. یک تل سفید و یقه سفید پلاستیکی هم گذاشته بودند. اول ورزش کردیم و بعد پرسیدند که چه کسی میتواند دعا بخواند یکی که نمیشناختم رفت بالای صف. برای شاه و خانوادهاش دعا کرد و با این جمله تمام کرد: خدایا به ما بازوی توانا بده که دست ناتوان گیریم. در آخر مقررات را گفتند: ناخنهایمان همیشه باید کوتاه باشند، موهها کوتاه و شانه زده، هر هفته برویم حمام. معلم وقتی وارد میشود مبصر میگوید برپا و ما بلند میشویم و بعد معلم میگوید برجا بفرما و ما مینشینیم. اگر هم دست به آب داشتیم اجازه میگیریم و میگوییم آقا بریم خارج؟
همه را حفظ کردم. از همان اول شروع کردم به بهترین بودن. رفتیم کلاس ,معلم ما آقای ربیعی بود همان دهشیخ زندگی میکرد. کاغذهای بزرگ و رنگی زده بودند به دیوار، بهشان میگفتند لوح: گیاه، بیل ،کلنگ که ما میگفتیم کلند و آقا هی تکرار میکرد که درست تلفظ کنیم. خیلی چیزها بود. آن روز یازده تعطیل شدیم و گفتند عصر نیاییم و برویم شهر روپوش و کیف و کفش بخریم که برای فردا آماده باشیم. گفتند کتاب هم مدرسه میدهد که مجانی است. دویدم که سریعتر خبر را به ننه بدهم و راهی برمآباد شویم. دویدم تو، صدای بابا و ننه میآمد به ندرت صدای بحثشان را میشنیدیم. رفتم جلوتر که بشنوم:(کی خر برام برونه؟ کی تخم بپاشه؟ جورو اَز کجا بیارم)
- ماطو چی؟ او چرا نره؟
- نمی خوام بچه م کله لخت بره مدرسه. میفهمی؟
ننه گریه میکرد، اشک میریخت و التماس میکرد، فهمیدم موضوع سر چیست آب دهنم خشک شد پاهام به لرزه افتاد. دویدم جلو بابا دویدم که التماس کنم دویدم که شیرین زبانی کنم و اجازه بگیرم (مَن روسری میپوشم قول میدم)
- مگه میگذارن؟ همه دخترا باید کله لخت برن با روسری اصلا و ابدا راه نمیدهند بچه! من و ننه گریه میکردیم ولی اثر نداشت. غلو اگر میرفت دست تنها میشد و من سر برهنه نمیشد بروم بخصوص باشا با این مسئله مشکل داشت. بابا دیگر به حرف ما گوش نداد، رفت بیرون و ما میدانستیم التماس اثر ندارد غلو گریه نمیکرد.
آن شب هم خوابم نمیبرد. هق هق میکردم از این دنده به آن دنده میشدم باز هم غلو غر زد ولی ارامتر از شب قبل، میدانست برای چه خواب نمیروم، صدای هقهقم را میشنید.
ادامه دارد .....