مدرسه
شماره ۱۱ من به مدرسه می روم ؟
هفت سالم بود در ده شیخ مدرسه نبود و کسی هم مدرسه نمیرفت فقط بچه اربابها میرفتند. هر روز صبح تاکسی میآمد در خانهشان و میرفتند شهر بعد دوباره میرساندشان خانه یک روز صبح شکرو بورو و طلو بدو آمدند در خانه ما که جواد آقا داره اسم مینویسه و میخواهد در دهشیخ مدرسه باز کند. جواد آقا باسواد ده بود و بچههایش با تاکسی میرفتند مدرسه. دل توی دلم نبود از وقتی این خبر را شنیده بودم و روی پا بند نمیشدم. هی میرفتم دم در و برمیگشتم، هی نگاه میکردم که بیاید. حالا ننه هم هی بهم کار میداد: برو کلو مرغا را آب کن، برو به گوساله علف بده، برو صدیقو را بغل کن.
دوستانم رفتند که به بقیه خبر بدهند. جواد آقا اسم آنها را نوشته بود. صدیقو بغلم بود، خیلی تپل و سنگین بود. آرام شده بود ولی برای اینکه کار دیگهای بهم نده به زور نگهش داشته بودم که لااقل بتوانم کوچه را بپایم. آنقدر بیرون رفتم و آمدم تا اینکه از سر کوچه پیدایش شد دویدم جلویش و نفس زنان سلام کردم گرم جوابم را داد و پرسید: (بگو ببینم دوس داری مثل دخترای من بری مدرسه با سواد بشی؟) گفتم: (ها جوادآقا اینقدر دوست میدارم) رفتیم توی خانه، صدایش را بلند کرد و گفت:( بیبلو کجایی؟) اینجوری ننه را صدا می زد . ننه امد بیرون و با هم احوال پرسی کردند. (میخام اینجا مدرسه بزنم، میخام دهشیخ رو خیلی بالا ببرم، مدرسه که باز شه اینجا خیلی آباد میشه، حالا اسم ماطو و غلو رو بنویسم؟)ننه پرسید:( اینا که سن و سالشون یکی نیست)
- طوری نیست. دوازده ساله اسم نوشتم فرقی نداره همشون بی سوادن
- ممد نیست نمیدونم میزاره؟ نمیزاره؟
- ممد خودش باسواده مگه میشه نزاره بچاش برن مدرسه؟
پدرم از پدربزرگش که ملا بود خواندن و نوشتن یاد گرفته بود قرآن میخواند، نوحه ابوالفضل میخواند، با سواد بود و کلی احترام داشت.
- بنویس. خدا خیرت بده .
بال در آوردم صدیقو روگذاشتم زمین و پریدم بیرون از خانه، دیگه سواد دار میشدم، مثل دختر بزرگ جوادآقا میرفتم کلاس شش. با خودم عهد بستم از همه درسخوان تر بشوم.
دوستانم را پیدا کردم ذوق من از همه بیشتر بود، آن روز همه چیز زیبا تر شده بود، حتی گاوها و گوسفندها، حتی بوی پهن عالی بود.
ادامه دارد ...