عمو کل رمضون اومد
شماه 10 عمو کل رمضون اومد
بعد از یک مدت عمو کل رمضون آمد سراغمان، انگار یک عمر ازش دور مانده بودیم . آویزان گردنش شدیم و بیچاره را تا می توانستیم ماچ کردیم. جفتمان را بغل کرد و برد توی خانه. مادرم هم خیلی خوشحال شد از همه پرسید،احوال همه را گرفت. فقط احوال مرغ هایمان را نگرفت! عمو نشست ما هم نشستیم. عموهمیشه توی جیبش برایمان چیزهایی داشت،نخود و کشمش،دونو و حتی گاهی شکلات. نشستیم تا مثل همیشه دست ببرد توی جیب رویاهایمان و خوراکی را در بیاورد. انتظار داشتیم چون ازما مدتی دور بوده خوراکی بهتری داشته باشد. اما انگار نه انگار! هی با ننه حرف می زد یا از ما سوال می پرسید ، پاک یادش رفته بود . صدیقو جیغ می کشید و هی گریه می کرد، از دیشب تب کرده بود، ننه بردش بیرون که آرامش کند، نیرو هم دنبالش رفت. من و غلو به هم نگاه کردیم، خجالت می کشیدیم از خودش بپرسیم. عمو نگاهش جای دیگری بود که غلو آرام رفت تا آهسته ببیند اصلا توی حیبش هیچی هست. آرام آرام رفت و گردن کشید نمی دانستم عمو کجا را نگاه میکند. اما یک مرتبه برگشت و خنده بزرگی کرد و غلو را گرفت: نمیتونی صب کنی ها! ای خیکی! ما هم از ته دل خندیدیم که انتظار به سر رسیده و وقت خوردن شده است. دست برد و از جیبش دو تا شکلات پیچپیچو در آورد سنگ تمام گذاشته بود، یک شکلات کوچک هم برای نیره بیرون آورد و داد به من که بهش بدم. وقت ورودش هم بادمجان و خیار شنگ به ننه داده بود. میدانست دلمان تنگ است هر کار می کرد که بیشتر بخندیم و کنارش خوش باشیم. دست میبرد به طرف لباسمان را با پوست میگرفت و پنجرو میکند، میگفت: اینه چن خریدی؟ عمو. ما هم که دردمان گرفته بود هم آخ و اوخ میکردیم و هم میخندیدیم تا پوست را ول میکرد
خیلی طول نکشید که بابا هم آمد دو برادر یکدیگر را بغل کردند و مثل همیشه شروع کردند به خنده و شوخی. پدرم و این یکی عمویم خیلی با هم رفیق بودند هر وقت به هم میرسیدند جا داشت که بدویی برویی کنارشان تا یک دل سیر بخندی. البته کلا آدمهای شوخ طبعی بودند و هر جا مینشستند آنجا مرکز خنده و شوخی بود، حالا این دو نفر وقتی به هم میرسیدند میشود تصور کردکه چه اتفاقی میافتاد.
اوقات خوشی کنار هم داشتیم تا اینکه عمو بلند شد و عزم رفتن کرد. لحظه سختی بود ولی قول داد هر هفته بیاید و آمد.