ما به ده شیخ اسباب کشی کردیم
شماره ۸ ما به ده شیخ اسباب کشی کردیم.
یک هفته اسباب کشی داشتیم. اول کاه و گندم بردیم، کاه خوراک گاو و گوسفند بود حدود سی تا میش و قوچ داشتیم. با هشت تا خر اسباب کشی میکردیم سه تا عموی دیگه بجز عمو عباس داشتم که هر کدام دو تا خر داشتند و کمکمان میکردند و دو تا خر هم خودمان داشتیم یک خر برای بارکشی بود و یکی برای سواری. هر روز یکبار میشد بروی دهشیخ و برگردی. بعد از کاه وسایل کشاورزیمان را بردیم: گَرجین که باهاش خرمن میکوبیدیم. اژدار که شخم میزدیم. جوگ که روی گاوها میبستیم و با آن شخم میزدیم. کَدوَل که زمین را باهاش صاف میکردیم تا آب بهتر روی زمین برود، رنده که دنبال گاو میبستیم باعث میشد گندم بهتر سبز شود، میخ کولک کار که باهاش پنبه میکاشتند.
وسایل کشاورزیمان بیشتر از وسایل خودمان بود. آخر بار هم وسایل خانه را بردیم: چند تا رختخواب،گلیم،یک فرش کوچک که از شهر خریده بودیم و … همان روز هم همه رفتیم.
بابا خورجینی گذاشت روی خر،توی یکی از کیسه ها نیرو را گذاشت،توی اون یکی کیسه هم چیزهای دیگه که هم سطح بشود و نیرو نیفتد. توی این خورجین های بزرگ آب می آوردند یا نفت، یا هر چیزی که نیاز به جای زیاد داشت. اگر توی یکی را پر می کردند و چیزی نبود توی یکی دیگر بجاش سنگ می گذاشتند. من و غلو را باشا گذاشت روی خر خودش . ننه هم صدیقو را بغل کرد و روی دوچرخه بابا نشست.
صدیقو چهار ماه داشت. شب چله به دنیا آمد. آن شب پدرم برای اینکه توی خانه نباشیم گفت(بروم تین بکشیم) این کار را دوست داشتیم. می افتادیم دنبال گوسفندها، می آوردیم جلوی بابا، گردنشان را می گرفتیم. اون هم پشم ها را می گشت تین پیدا می کرد و با پشم فشارشان می داد،صدای ترکیدنشان می آمد. می بایست این کار را بکنند؛ خون حیوان را می مکیدند.
بعد از چند ساعت ربابه آمد دم آغل،گفت(ممد! دختر سومت را هم خدا داد) بابا اخمایش توی هم رفت ، فهمیدم دوست داشته پسر باشه؛ اما چیزی نگفت،شاید تنها کسی بودم که اخم پدرم را دیدم.
روز اسباب کشی سواره ها ما بودیم و بقیه پیاده. چند ساعت طول کشید که رسیدیم. وقتی وارد خانه پسرعموی پدرم شدیم انگار وارد یک دخمه شدیم. پسر عمو تنها در آن خانه زندگی نمی کرد، با یک خانواده دیگر بودند که او هم کارگر ارباب بود. هر دو خانواده از وقتی که فهمیده بودند باید از آن خانه بروند و روی یکی دیگر از زمینهای ارباب کار کنند دیگر جارو و تمیز کردن خانه را کنار گذاشته بودند. نمی دانم چند وقت خانه نا جارو مانده بود اما تمام خانه پر از خاک و پشکل خشک شده بود که باد آنها را به اینجا و آنجا می برد. با آن یکی صاحب خانه هم قوم و خویش بودیم . همه شروع کردند احوال پرسی. البته چندان گرم نبود. بچه های آنها اصلا محل ما نگذاشتند. مثل ما داشتند از دوستان شان جدا می شدند و می بایست دنبال دوست تازه باشند. ننه بدو رفت توی اتاق که قبل از رفتن عمو ها چایی دستشان بدهد. همه توی اتاق نشسته بودیم که یک مرتبه باد تندی گرفت به قول خودمان دُولخ شد. تمام چشم ها ،ابروها و مژه ها یمان پر شد از خاک و پهن. سر و لباسمان با استکان های پر از چایی دیدن داشت. مادرم غر نزد می دانست پدرم هم مثل او از این کارشان عصبانی است. تا وقتی که بزرگ تر ها داشتند چایی می خوردند، زرو ،دختر پسر عموی پدرم که تقریبا همسن و سال ما بود من را برد کنار جوبی که از حلوی خانه رد می شد . بچه های ده جلوی در ایستاده بودند تا ببینند آدم های جدید ده چه طوری هستند. زن ها و دختر ها هم لباس ها و ظرف هایشان را آورده بودند که به این بهانه ما را بهتر دید بزنند. ما یک طرف جوب ایستاده بودیم و بقیه طرف دیگر. زرو شروع کرد به معرفی: بورو،شکرو، طلو. البته فقط آن هایی را معرفی کرد که با هم دوست بودند. این اسم ها اسم واقعی شان نبود، بورو چون بور بود،شکرو وقتی به دنیا آمده بود خیلی عزیز بود و طلو به خاطر موهای طلایی. در آخرین لحظاتی که زیم دیگر داشت خانه را خالی می کرد بچه هایش دویدند و ریحان های که توی باغچه بودند را از ریشه کشیدند و سر آفتاب گردان ها را هم کندند و با خود بردند. این ها تنها چیزهایی بودند که از آن ها به جا مانده بود.
شماره ۷ ما و تنهایمان
همه رفتند ما ماندیم و یک عالم آ دم هایی که نمی شناختیم و مجبور بودیم بشناسیم. بهانه خانه خالِی را می گرفتیم. بچه بودیم و نمی دانستیم چفدر از آن ها دور شده ایم . از صبح که از خواب بیدار می شدیم می گفتیم(ننه بذار بریم خونه خالِی) ننه دلش برایمان می سوخت ولی کاری نمی توانست انجام دهد. می گفت (راه دوره ،می خام خمیر کردم. صب کنین ) ولی گوش شنوایی نبود. خیلی بهانه می گرفتیم . نَیرو می گفت(الان میریم الان می آییم ) و مادرم می خندید. غلو از من بهتر بود رفت پی دوست جدید. من ول کن نبودم . تا اینکه مادرم دست به کار شد ، شروع کرد به درست کردن یک تنور برای من .یک تنور خیلی کوچک که همراهش نان بپزم. تنور کورنو بود . از خوشحالی روی پا بند نبودم ذوق کرده بودم و تا می توانستم کمک می کردم . خیلی زود تنور من آماده شد. رفتم بورو،طلو با شکرو را خبر کردم. همه سر ذوق بودیم. (منم به ننم می گم برام یکی دُرُس کنه) این حرف همه شان بود. دو روزی یک بار نان می پختند. روز بعد ننه خمیر کرد و یک پیاله از خمیرهایش را هم به من داد. دوست هایم را خبر کردم . هر کار ننه می کرد من هم انجام می دادم و آن ها با ذوق نگاه می کردند. ننه تنور را آتش کرد من هم آتش کردم، چونه های او بزرگ بود و از من خیلی کوچک ،به اندازه ی کف دست های خودم. عاقبت نان های او حاضر شد و از مال من هم همین ظور . چه لحظه ای بود!نان های داغ و خوشبو، طلو رفت و از باغچه خانه شان ریحان چید و آورد . شروع کردیم خاله بازی ،ان ها مهمان شده بودند و من صاحب خانه . تعارف می کردم و آنها هم به به می گفتندو می خوردند. خودم هم می خوردم . خوشمزه ترین نان کورنو عمرم را خوردم.
مادرهایمان برایمان عروسک هم درست می کردند ما بهشان می گفتیم عاروسو. دو تا چوب یکی بزرگ یکی کوچک به صورت ضربدری می گذاشتند روی هم ، چوب بزرگ میشد قد عروسک و کوچکی دست هایش ،بعد پارچه ی کوچک می پیچیدند نوک چوب ها برای دست ها و سر آن. حتی چوب های کوچک تر را هم بر می داشتند و برایش بچه هم درست می کردندو ما از نان کورنون هایمان دهان آن ها هم می گذاشتیم!
کم کم مادر های همه شان برایشان تنور ساختند و هر روز میهمان یکی . دیگه چهار تا دوست جون جونی شده بودیم. هر چند که دلم برای ممد آباد، خالِی و بچه هایش و هر روز رفتن به آنجا ، خانه مان و ماطو خیلی تنگ شده بود.
ادامه دارد ......
