<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات دهه 30 </title>
<link>https://galaxies1983.blogfa.com</link>
<description>زندگی روستایی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 04 Oct 2013 18:24:05 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خداحافظ</title>
<link>https://galaxies1983.blogfa.com/post/68</link>
<description>خوب ...... ماطو هم تمام شد ...... دلم برای آپ کردنش تنگ می شه ....</description>
<pubDate>Fri, 04 Oct 2013 18:24:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>galaxies1983</dc:creator>
<guid>galaxies1983.blogfa.com/post/68</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت اخر</title>
<link>https://galaxies1983.blogfa.com/post/66</link>
<description>عاشقی قسمت آخر وقتی رسیدیم خانه حسابی شلوغ بود، علت شلوغی بیشتر به خاطر تماشاچی‌ها بود. دو نوع مهمان بود: سوری‌ها آنهایی بودند که دعوت بودند و لباس خوشکل می‌پوشیدند و می‌آمدند و شام می‌خوردند و یک گروه که دعوت نبودند و فقط برای تماشا آمده بودند. عروس می‌بایست روی صندلی بایستد تاآنها خوب تماشا کنند و بروند. من هم ایستادم با آن کفشهای پاشنه بلند</description>
<pubDate>Fri, 04 Oct 2013 18:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>galaxies1983</dc:creator>
<guid>galaxies1983.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقی 8</title>
<link>https://galaxies1983.blogfa.com/post/65</link>
<description>عاشقی قسمت 8 شبی که آمد مثل خیلی از دخترها توی تاریکی اتاقی ایستادم و نگاهش کردم هیچ دلواپسی، خیلی هل شده بودم ولی باکی نداشتم اگر کسی مچم را می‌گرفت بهم می‌خندید و اگر به بقیه هم می‌گفت عیبی نداشت. کلا از وقتی که مادر و خواهر و برادر کوچکش آمدند تا بردند، بیست روز شد.</description>
<pubDate>Fri, 04 Oct 2013 18:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>galaxies1983</dc:creator>
<guid>galaxies1983.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقی 7</title>
<link>https://galaxies1983.blogfa.com/post/64</link>
<description>عاشقی قسمت 7 ننه وقتی برگشت برایم همه چیز را تعریف کرد: اول رفته بود به بابا گفته و بابا هم کلی خوشحال شده بود و سجده شکر به جا آورده بود که آخر به سر و سامان رسیدم و حرف مردم را دیگر نباید تحمل کنیم. بعد گفت که رفته توی ده و منتظر شده که یکی‌یکی زنها به تورش بخورند، بخصوص آنهایی که خیلی بیشتر از بقیه نصیحت می‌کرده‌اند و متلک می‌گفتند، بعد برعکس همیشه که از گیر مردم فرار می‌کرده اینبار خودش می‌رفته جلو و منتظر آن سئوال تکراری می‌شده و آن وقت شروع می‌کرده:</description>
<pubDate>Fri, 27 Sep 2013 16:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>galaxies1983</dc:creator>
<guid>galaxies1983.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقی 6</title>
<link>https://galaxies1983.blogfa.com/post/63</link>
<description>عاشقی سلام مودبانه‌ای کردم و چایی تعارف کردم. همه چیز عالی بود، خانه مثل همیشه تمیز، مادر عروس مودب و مهمان نواز و عروس هم … از نگاهشان فهمیدم که پسندیدند. دوباره رفتم داخل مطبخ، علاقه‌ای به گوش کشیدن نداشتم، ولی حرفها خودشان من را به گوش ایستادن دعوت کردند: (بخدا حاج بی‌بی، پسرما خسته شِده از بس اومده در خونه شما فالی خانم - همان ماطو ولی خیلی مودبانه - رو ببینه، شبها فکر می‌کرده حالا فردا به چه بهانه ای برم، ماشالا دختر شمام همه چی تمومه، با ممدآقا حرف</description>
<pubDate>Sun, 22 Sep 2013 13:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>galaxies1983</dc:creator>
<guid>galaxies1983.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقی </title>
<link>https://galaxies1983.blogfa.com/post/62</link>
<description>عاشقی داریم به آخرهای قصه نزدیک میشیم .... خیس عرق شده بودم؛ دوازده ساله یا سیزده ساله بودم که این اتفاق افتاد. زبانم بند آمده بود. وای ننه و بابا با این رسوایی چه خواهند کرد؟ به خودم نگاه کردم، توی طویله با صورتی پر از اشک برای چه کسی؟ کسی که قرار است پدر و مادرم را رو سیاه کند؟ از خودم خیلی بدم آمد، برای کی گریه می‌کنی برای پسری که احتمال اینکه دوستت داشته باشد صفر است؟ اشکهایم را پاک کردم و رفتم بیرون.</description>
<pubDate>Fri, 13 Sep 2013 20:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>galaxies1983</dc:creator>
<guid>galaxies1983.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقی 5</title>
<link>https://galaxies1983.blogfa.com/post/61</link>
<description>عاشقی قسمت 5 حال صغرو اصلا خوب نبوده می‌گفتند روزهای اول از بس پدرش توی شکمش زده بوده خون بالا می‌آورده اما مش ممد نه دکتر می‌برده نه دکتر می‌آورده، می‌گفته زدمش که بمیرد نه اینکه زنده بماند و لکه ننگ باشد. آن روزها ننه اجازه نمی‌داد حتی ما به اطراف خانه آنها برویم چون در اصطلاح عامه &quot;دختر عورت ندیده &quot; بودیم و نمی‌بایست اصلا این جور چیزها به گوششان بخورد که متاسفانه خورده بود. ما هم آهسته و بدور از چشم مادرهایمان خبرها را می‌گرفتیم.</description>
<pubDate>Sat, 07 Sep 2013 19:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>galaxies1983</dc:creator>
<guid>galaxies1983.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقی 4</title>
<link>https://galaxies1983.blogfa.com/post/59</link>
<description>عاشقی قسمت 4 بره‌ها را نمی‌دیدم. داشتم فکر میکردم که تا حال هیچ پسری را دوست نداشته‌ام و او اولی است. در همین فکر بودم که یکمرتبه داغ شدم. اینبار نه بخاطر دیدن او بلکه بخاطر موضوعی تازه ای که فهمیده بودم: من عاشق شده بودم! بله مثل صغرو(صغرا ) دختر مش ممد، او هم می‌گفتند تا حسنو ( حسن ) را می‌دیده همینطوری می‌شده. خودش برای یکی از دخترهای ده تعریف کرده بود که قلبش خیلی می‌زد، دستهایش یخ می‌کند</description>
<pubDate>Fri, 30 Aug 2013 19:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>galaxies1983</dc:creator>
<guid>galaxies1983.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقی 3</title>
<link>https://galaxies1983.blogfa.com/post/57</link>
<description>عاشقی خلاصه قسمت های قبل : ماطو دختری زیبا و بسیار باسلیقه است که دریکی از روستاهای رفسنجان زندگی می کند . او با اینکه 18 سال دارد ولی حاضر به ازدواج نیست . با اینکه تحصیلات ابتدایی دارد ارزوی مردی تحصیلکرده و شهری و خوش تیپ را دارد. حال او عاشق مردی شده که همه این ویژگی ها را دارد...... قسمت سوم او فردا هم آمد. صدای در زدنش را شناخته بودم. دوباره هم مثل قبل فهمیدم اوست همه آن حالتها به سراغم آمد.</description>
<pubDate>Fri, 23 Aug 2013 18:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>galaxies1983</dc:creator>
<guid>galaxies1983.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقی 2</title>
<link>https://galaxies1983.blogfa.com/post/55</link>
<description>بخش پایانی : عاشقی ماطو قسمت دوم دستهایم می‌لرزیدند، لیوان و ترموس به دست رفتم داخل مطبخ هم می‌لرزیدم هم گوشهایم را تیز کرده بودم که ببینم که چه می‌گویند . قرار را برای فردا گذاشتند که سری به زمین کولکی بزنند. خوب شد شاید فردا هم می‌توانستم ببینمش.</description>
<pubDate>Fri, 16 Aug 2013 17:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>galaxies1983</dc:creator>
<guid>galaxies1983.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
</channel>
</rss>
