تاريخ : شنبه بیستم آبان 1391 | 7:17 بعد از ظهر | نویسنده : وحیدزاده

شماره ۲ نرین جلو دستش می شکنه!

ارباب خالِی یزدی بود مرد درشت هیکلی با صدایی کلفت و نخراشیده هر چند وقت یکبار می آمد. به خاله می گفت فاطوک،وقتی می خواست برگرده شهر خودش توی یک قفس سیمی بزرگ که بهش گُرمبیز می گفتند براش یک عالمه مرغ و خروس زنده می ریختند و همراهش می کردند.

یک وقت‌هایی هم بدون اینکه بیاید توی یک جعبه چوبی بزرگ مرغ و خروس ها را می ریختند و درش را با چوب میخ کوب می کردند و می دادند سواری ها تا برایش ببرند. صندوق های چوبی به چشم ما خیلی بزرگ بود می‌رفتیم تویشان و بازی می کردیم خیلی خوش می گذشت. وقتی شورش را در می آوردیم و خانه برو نبودیم می گفتند ارباب داره میاد ما هم می زدیم به فرار. از ارباب می ترسیدیم از همه بیشتر من. آدم بدی نبود صدای بدی داشت. فامیلش شرکا بود و یک جیپ طوسی داشت. بیشتر بهش می گفتند شرکا . وقتی می فهمیدیم اومده تا چند روز نمی‌رفتیم آنجا تا برود. آن روز هم حسینو برای خوشمزگی بدو آمد تو و گفت ارباب! من توی جعبه بودم داشتم می پریدم بیرون که یک مرتبه با صندوق افتادم روی زمین، دستم ماند زیر بدنم، صدای شکستن دستم را شنیدم. آخ که چه دردی داشت! ننه را خبر کردند. بیچاره خیلی دستپاچه شده بود، نمی‌دانست چکار کند. مردها صحرا بودند. پدرم دوچرخه داشت یک بالشت کوچک جلویش با لاستیک بسته بود که بتوانیم رویش بنشینیم. اما او هم نبود. وسیله ای به غیر از آنچه خودمان داشتیم گیر نمی آمد. ننه بغلم کرد و پیاده راه افتاد، تند می‌رفت، هراسان بود. منم دائم گریه و شیون می کردم. تا ده بعدی پیاده رفت حدود شانزده هفده کیلومتر راه بود دو ساعت بیشتر شد تا رسید. یکراست رفت درب خونه جا انداز. جا انداز نبود. دوباره راه افتاد رفت یک ده دیگر، جا انداز آنجا ممد ملا زینل بود. ننه دوری مسافت را نمی فهمید نمی دونم چقدر راه رفت ولی بالاخره رسیدیم. یکراست رفت درب خونه اش ولی او هم نبود. ننه در مانده بود راه خانه را پیش گرفت. صبح زود بود که زده بود به راه و وقتی رسیدیم ممد آباد از ظهر گذشته بود . تا رسیدیم خانه حسینو آمد. بهش می گفتیم حسینو خالِیا. گفت که دایی اکبر اومده . دایی اکبر دایی بزرگم بود، جا می انداخت. بردنم خونه خالِی، عمو کل رمضون بغلم کرد و دایی دستم را آرام آرام می مالید می بایست دست را بمالد تا استخوان جای خودش را بگیرد. فقط جیغ می کشیدم، کوچک بودم و دردم بزرگ. عمو محکم گرفته بودم و آرام اشک می ریخت و قربان صدقه ام می‌رفت(عمو! تصدقت بشم ،برات شکلات می گیرم، دِووم بیار گریه نکن الان تموم می شه، خدا بگم حسینو را چکار بکنه)دایی هم هی قربون صدقه ام می‌رفت، همه دورم جمع بودند. از بس صدای جیغ و دادم بالا بود هر کس از تو کوچه رد می شد می آمد تو. دورم پر از آدم بود. دستم که جا افتاد از شدت درد از حال رفتم. دایی آرد جو و سفیده تخم مرغ را قاطی کرد، مالید روی پارچه کرباسی و پیچید دور دستم، دستم سیخ وایستاد بعد با یک پارچه دستم را آویزان گردنم کرد. تا یک ماه وقتی می‌رفتم خانه خالِی بچه ها از دورم فرار می کردند! حسینو داد میزد(نرین دورش دستش می شکنه)


برچسب‌ها: داستان رفسنجان, لهجه رفسنجان, ماطو, فاطوک, آرد جو و سفیده تخم مرغ, پارچه کرباسی, داستان کرمانی

  • قیمت گوشی
  • مینی تولز